معینی کرمانشاهی در سال ۱۳۰۱ خورشیدی در کرمانشاه دیده به جهان گشود. زندگی او با هنر درآمیخته بود و ذوقش تنها به سرودن شعر محدود نمیشد؛ نقاشی، روزنامهنگاری و ترانهسرایی نیز بخشهایی از جهان هنری او بودند. با این همه، آنچه نام او را در حافظهی فرهنگی مردم ایران ماندگار کرد، ترانههایی بود که با موسیقی آهنگسازان برجسته همراه شدند و با صدای خوانندگان نامدار، نسل به نسل در گوش مردم طنین انداختند.
در شعر معینی، عشق جایگاهی ویژه دارد؛ اما عشق در نگاه او تنها دلدادگی میان دو انسان نیست. گاه رنگ حسرت میگیرد، گاه با خاطره درهم میآمیزد و گاه به اندیشهای دربارهی گذر زمان و ناپایداری زندگی تبدیل میشود. زبان او بهگونهای است که خواننده احساس میکند شاعر از تجربهای آشنا سخن میگوید؛ از همان دلتنگیها، امیدها، جداییها و لحظههایی که هر انسانی ممکن است در زندگی خویش تجربه کرده باشد. شاید راز ماندگاری بسیاری از آثار او نیز همین نزدیکی صمیمانه با دل مردم باشد.
یکی دیگر از ویژگیهای برجستهی آثار معینی، موسیقی نهفته در کلمات اوست. واژهها در شعرش تنها برای رساندن معنا در کنار یکدیگر ننشستهاند، بلکه آهنگ و حرکت دارند. او بهخوبی میدانست چگونه شعر را چنان بسازد که هنگامی که با موسیقی همراه میشود، کلام و آهنگ به جای رقابت با یکدیگر، یکدیگر را کامل کنند. از همین رو، شماری از ترانههای او پس از گذشت دههها هنوز شنیدنیاند و برای بسیاری از مردم، یادآور خاطرات و روزگاری دور شدهاند.
معینی کرمانشاهی در کنار ترانهسرایی، به شعر جدی و آثار تاریخی نیز توجه داشت. اثر مشهور «شاهکار» از مهمترین آثار اوست که در آن بخشی از تاریخ ایران را در قالب شعر روایت کرده است. این اثر نشان میدهد که نگاه شاعر تنها در جهان احساس و عاطفه متوقف نمانده و تاریخ، هویت ایرانی و سرگذشت سرزمینش نیز برای او اهمیتی ویژه داشته است.
سرانجام، رحیم معینی کرمانشاهی در سال ۱۳۹۴ چشم از جهان فروبست؛ اما مرگ برای شاعری که واژههایش در حافظهی مردم زنده ماندهاند، پایان حقیقی نیست. شاعر میرود، ولی شعر باقی میماند؛ درست مانند آوازی که خوانندهاش خاموش شده، اما طنین آن هنوز در فضای خاطرهها شنیده میشود. معینی کرمانشاهی از آن شاعرانی است که زندگی را به واژه سپرد و واژه، نام او را به حافظهی زمان سپرد.
پردهپرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش و زخاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی(خویشیابی) را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه، گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطرهقطره سوختم تا آفریدم خویش را
هُویهُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را