گاهی یک اثر نمایشی را میتوان پس از پایان اجرا، همانجا روی صندلی تماشاخانه باقی گذاشت و با ذهنی سبک به خیابان بازگشت؛ اما بعضی نمایشها چنین اجازهای به تماشاگر نمیدهند. با او از سالن بیرون میآیند، در امتداد خیابان قدم میزنند، گوشهای از ذهنش مینشینند و پرسشی را که بر صحنه آغاز کردهاند، در سکوت او ادامه میدهند. کمدی آغاز نوشته، طراحی و کارگردانی زری اماد، از همین جنس آثار است؛ نمایشی که بیش از آنکه بخواهد داستانی متعارف تعریف کند، میکوشد وضعیت انسان را در برابر زمان، تاریخ، آفرینش، مرگ و تکرار به تصویر بکشد.
عنوان کمدی آغاز از همان ابتدا مخاطب را با نوعی تناقض ظریف روبهرو میکند. آنچه پیش روی ما قرار میگیرد، کمدی به معنای رایج و خندهآور آن نیست. خنده، اگر جایی حضور داشته باشد، خنده تلخ تاریخ به انسان است؛ انسانی که بارها آغاز میکند، بارها میسازد، بارها ویران میشود و باز با تصوری تازه از نجات، به نقطهای بازمیگردد که گمان میکرد مدتهاست از آن عبور کرده است. آغاز در این نمایش یک لحظه قطعی و تقویمی نیست؛ حلقهای است که پایان هر چیز را دوباره به ابتدای آن متصل میکند.
نمایش با پیرمردی سپیدموی آغاز میشود که در برابر بومی کوچک و با قلمی بلند مشغول نقاشی است. این تصویر نخستین کلید ورود به جهان اثر است. پیرمرد را میتوان نقاش، راهبر، شعبدهباز، راوی یا حتی خودِ زمان دانست؛ اما نمایش هوشمندانه از تثبیت او در یک معنای واحد پرهیز میکند. او گاه به پیامبری سرگردان شباهت دارد، گاه به هنرمندی که از آفریدههای خود به حیرت افتاده و گاه به فروشندهای که تابلوهای تاریخ را به حراج گذاشته است. همین چندگانگی، شخصیت را از یک نقش نمایشی معمولی فراتر میبرد و به او کیفیتی اسطورهای میبخشد.
پیرمرد، تماشاگر را تنها خطاب قرار نمیدهد؛ او میکوشد مخاطب را وارد قلمرو نمایش کند. دعوت به بستن چشمها، تصور دریایی سرد، حرکت در جادهای بیانتها و لمس رنگها، تماشاگر را از جایگاه ناظر بیرونی جدا میکند. در اینجا دیدن کافی نیست؛ مخاطب باید جهان اثر را در بدن خود احساس کند. گرما، سرما، آزادی، خفقان و اسارت، پیش از آنکه به مفاهیمی فلسفی تبدیل شوند، به تجربههایی حسی بدل میشوند.
این شیوه یکی از ویژگیهای مهم جهان نمایشی زری اماد است: اندیشه ابتدا از مسیر تصویر و احساس وارد میشود و سپس فرصت تفسیر پیدا میکند. نویسنده نمیخواهد فلسفه را به صورت مجموعهای از گزارههای خشک عرضه کند؛ به آن رنگ، حرکت، موسیقی و جسم میبخشد. در چنین ساختاری، صحنه صرفاً محل وقوع داستان نیست، بلکه بومی زنده است که انسان، حیوان، نور، تاریکی و زمان بر آن نقاشی میشوند.
رنگ؛ زبان پنهان نمایش
رنگها در کمدی آغاز عناصر تزئینی صحنه نیستند. هر رنگ حامل حافظه، عاطفه و سرنوشت است. آبی با سرما، غرقشدن و رهایی پیوند میخورد؛ سرخ نشانه آتش، عشق و رنج است؛ بنفش به راز، غروب و سکوت ستارگان راه مییابد و خاکستری، سایههای فراموششده انسان را بازمینمایاند. سپیدی نیز تنها نشانه پاکی نیست؛ میتواند برف، سکون یا صفحهای باشد که هنوز سرنوشت بر آن نوشته نشده است. سیاهی هم پایان رنگها نیست، بلکه قلمرویی است که همهچیز شاید بار دیگر از درون آن زاده شود.
این نگاه، نمایش را به نقاشی متحرکی تبدیل میکند که در آن رنگها به جای کلمات سخن میگویند. حتی هنگامی که متن پرگفتار میشود، آنچه در ذهن باقی میماند تصاویر است: پیرمرد سپیدپوش، تابلوهای زنده، گرگی که پوست میاندازد، زمینی که سخن میگوید، گوریلی که میزاید و چرخدندههایی که روز و شب را تنظیم میکنند.
نام نقاشان و آثار مشهور تاریخ هنر نیز در متن بهصورت اتفاقی یا برای خودنمایی فرهنگی ظاهر نشدهاند. جیغ ادوارد مونک، خودنگاره با گوش بریده ونگوگ، جزیره مردگان آرنولد بوکلین، تداوم حافظه سالوادور دالی و آثار فرانسیس بیکن، گویا و دیگران، شبکهای از ارجاعات بصری میسازند. وجه مشترک بسیاری از این آثار، مواجهه با اضطراب، مرگ، زوال، حافظه و تنهایی انسان است. بنابراین، پیرمرد در ظاهر تابلو میفروشد، اما در حقیقت رنجهای انباشته تمدن را پیش چشم تماشاگر به حراج میگذارد.
فروش اثر هنری در اینجا معنایی دوگانه دارد. از یک سو، طنزی درباره بازار هنر و تبدیل تجربه انسانی به کالا شکل میگیرد و از سوی دیگر، پرسشی جدی مطرح میشود: وقتی اثری را میخریم، آیا مالک آن میشویم یا اثر، بخشی از ذهن ما را تصاحب میکند؟ پیرمرد هشدار میدهد که زمان، چشمهای ما را به بازی میگیرد تا ذهنمان را به قیمتی خریدار شود. این عبارت، از درخشانترین ایدههای متن است؛ زیرا رابطه مخاطب و هنر را وارونه میکند. شاید ما به تماشای اثر نمیرویم؛ شاید اثر است که ما را تماشا، انتخاب و در حافظه خود نگهداری میکند.
تکرارهای زرد تاریخ
زرد در جهان این نمایش، فقط یک رنگ نیست؛ رنگ فرسودگی، خاطره، پاییز، کاغذهای کهنه و تاریخی است که بارها ورق خورده اما درسهایش هنوز آموخته نشدهاند. تعبیر تکرارهای زرد تاریخ هسته شاعرانه و فکری اثر را در خود خلاصه میکند. تاریخ در این نمایش خطی نیست که از گذشته به آینده حرکت کند؛ چرخی است که پیوسته میگردد و انسان را با صورتهایی تازه در برابر همان پرسشهای قدیمی قرار میدهد.
شعر خواننده نیز این مفهوم را گسترش میدهد:
من تمام تکرارهای گردشی
هستم که زمین چرخید
اما زمان چشم بست و چشم
بست و چشم بست...
چشمبستن زمان، استعارهای چندلایه است. زمان در ظاهر همهچیز را ثبت میکند، اما همزمان میتواند بیاعتناترین شاهد جهان باشد. تمدنها متولد میشوند، انسانها میجنگند، عشق میورزند، میمیرند و فراموش میشوند؛ زمین به گردش خود ادامه میدهد و زمان، گویی در برابر همه این وقایع چشم بسته است.
تکرار شعر به زبانهای انگلیسی و فرانسوی، نمایش را از محدوده یک جغرافیای خاص خارج میکند. اندوه مورد اشاره، اندوه یک ملت یا یک دوره نیست؛ تجربهای انسانی و جهانشمول است. بااینحال، چندزبانهبودن اثر زمانی بیشترین تأثیر را خواهد داشت که در اجرا با موسیقی، میزانسن و کیفیت آوایی مناسب همراه شود؛ زیرا ترجمه صرف یک شعر، بهتنهایی نمیتواند همه بار عاطفی زبان نخست را منتقل کند. این بخش بیش از آنکه برای خواندهشدن نوشته شده باشد، محتاج شنیدهشدن و دیدهشدن است.
از آفرینش تا توقف
یکی از جسورانهترین بخشهای نمایش، توالی تصاویری است که آفرینش و تکامل را بازسازی میکنند: نقاش خطوط را میکشد، تابلوها شکل میگیرند، گرگ پوست میاندازد، زمان بیدار میشود، زمین خلق میشود و گوریل زایمان میکند. این تصاویر، منطق واقعگرایانه ندارند و قرار هم نیست داشته باشند. آنها از منطق رؤیا پیروی میکنند؛ منطقی که در آن فاصله میان تولد زمین و تولد موجود زنده میتواند در چند حرکت صحنهای پیموده شود.
اثر در این لحظات به تئاتر تصویر نزدیک میشود. بدن بازیگران، نور و حرکت، وظیفهای را بر عهده میگیرند که در نمایشهای کلاسیک معمولاً بر دوش دیالوگ و پیرنگ است. این انتخاب، امکانات فراوانی برای کارگردانی به وجود میآورد، اما خطرهایی نیز در خود دارد. اگر ضرباهنگ اجرا اندکی کند شود یا تصاویر فاقد دقت حرکتی باشند، انباشت نشانهها ممکن است مخاطب را از مسیر اصلی دور کند. قدرت این نمایش دقیقاً در مرز دشواری میان ابهام زاینده و آشفتگی معنایی قرار دارد.
متن گاه از مخاطب انتظار دارد در زمانی کوتاه با مجموعهای گسترده از ارجاعات هنری، ادبی، اسطورهای و فلسفی روبهرو شود. این تراکم برای مخاطب آشنا با تاریخ هنر لذتبخش است، اما ممکن است تماشاگر عمومی را در بعضی لحظات عقب نگه دارد. شاید سکوتهای بیشتر، فاصلهگذاری دقیقتر و اعتماد افزونتر به تصاویر بتواند مجال دهد تا هر نشانه پیش از ورود نشانه بعدی در ذهن مخاطب رسوب کند. بااینهمه، همین بیپروایی در تلفیق جهانهای گوناگون، بخشی از شخصیت مستقل اثر است و نمیتوان آن را صرفاً کاستی دانست.
من کیستم؟؛ پرسشی در مرکز جهان
مونولوگ من کیستم؟ قلب تپنده نمایش است. گوینده خود را آغاز و پایان، محل تلاقی خاک و آتش و جایی معرفی میکند که خدا با شیطان دست میدهد و زمین نفس میکشد. او شکل ثابتی ندارد، مگر هنگامی که خلق میشود؛ روی بوم، صحنه، در کلمات یا در نفس یک نگاه.
این من میتواند هنرمند باشد، میتواند انسان باشد، میتواند خودِ هنر یا حتی جهان باشد. ارزش ادبی این قسمت در آن است که پاسخ نهایی ارائه نمیدهد. پرسش را باز نگه میدارد تا هر تماشاگر بر اساس تجربه خود، تصویری متفاوت در جای خالی آن قرار دهد. هنر نیز شاید همین باشد: نامی که هنوز کامل در تاریخ ثبت نشده و رنگی که هنوز تماماً دیده نشده است.
در این بخش، دوگانگیهای بنیادین اثر آشکار میشوند: انسان و حیوان، الهی و شیطانی، عشق و خشم، تکامل و سقوط، تاریکی و سپیدهدم. نمایش هیچیک را حذف نمیکند. انسانِ کمدی آغاز موجودی یکپارچه و آرام نیست؛ میدان برخورد نیروهای متضاد است. او همزمان میآفریند و ویران میکند، به سوی نور میرود و سایه خود را نیز با خویش حمل میکند.
این نگاه، اثر را از خوشبینی سادهانگارانه دور میسازد. با وجود تصاویر آفرینش و تولد، نمایش نسبت به سرنوشت انسان اطمینان کامل ندارد. امید در آن حاضر است، اما امیدی رنجکشیده؛ امیدی که از میان خاکستر تاریخ برخاسته و میداند هر آغاز، امکان سقوط تازهای را نیز در خود پنهان کرده است.
پیرمرد؛ خالق یا مخلوق؟
پایانبندی نمایش، جایگاه پیرمرد را کامل میکند. او که در آغاز مشغول آفریدن تابلو بود، سرانجام میان تابلوها قرار میگیرد و خود به اثری جاودانه تبدیل میشود. خالق در آفریده خود حل میشود و مرز میان هنرمند و اثر از میان میرود. این پایان، از نظر مفهومی با تمام مسیر نمایش هماهنگ است: کسی که زمان را روایت میکرد، سرانجام به بخشی از زمان تبدیل میشود؛ کسی که تابلوها را به دیگران نشان میداد، خود در معرض تماشا قرار میگیرد.
شاید این سرنوشت همه هنرمندان باشد. آنان بخشی از زندگی خود را به اثر میبخشند و اثر، پس از مدتی هویت آنان را در خود جذب میکند. نام هنرمند باقی میماند، اما نه جدا از آنچه آفریده است. جاودانگی در کمدی آغاز رهایی از مرگ نیست؛ پذیرفتن حضور در چرخهای است که مدام خوانده، دیده و دوباره تفسیر میشود.
امتداد یک جهان هنری
اگر کمدی آغاز را در کنار دیگر نوشتهها و اجراهای زری اماد قرار دهیم، پیوستگی روشنی میان آنها میبینیم. تکرار، شاید غروب آغاز ماندن باشد، فصل زرد، لاواستوری، اسپرسو و حتی مجموعه شعر کلاغهای سپید، از ذهنی خبر میدهند که به مرز میان تاریکی و روشنایی، پایان و آغاز، تنهایی و ارتباط علاقهمند است.
در لاواستوری، چشمها جای کلمات را میگیرند و در کمدی آغاز، رنگها به زبان بدل میشوند. در فصل زرد، مسائل اجتماعی نسل جوان در ساختاری شاعرانه بازتاب مییابند و در این نمایش، تاریخ و سرنوشت بشر در قالب تابلوهایی زنده ظاهر میشوند. بنابراین، کمدی آغاز را نمیتوان تجربهای منفصل دانست؛ این اثر مرحلهای از یک مسیر فکری و زیباییشناختی است که طی سالها شکل گرفته است.
زری اماد در این اثر از تجربه طولانی خود در بازیگری، طراحی و کارگردانی بهره میگیرد. متن او صرفاً متنی ادبی برای خواندن نیست؛ با شناخت صحنه نوشته شده است. جای نور، موسیقی، حرکت، سکوت و بدن بازیگر در آن از پیش اندیشیده شده و بسیاری از تصاویر بدون اجرای زنده، بخشی از ظرفیت خود را پنهان نگه میدارند. این ویژگی تنها از نویسندهای برمیآید که صحنه را نه از پشت میز، بلکه از میان نور، تمرین، اضطراب اجرا و نفس بازیگران شناخته باشد.
سخن پایانی
کمدی آغاز نمایشی آسان و بیدردسر نیست. مخاطب را با قصهای سرراست سرگرم نمیکند و پاسخهای آماده در اختیارش نمیگذارد. از او میخواهد وارد جهان اثر شود، میان تابلوهای تاریخ قدم بزند، رنگها را لمس کند و برای مدتی در برابر پرسش ساده اما هراسانگیز من کیستم؟ توقف کند.
ممکن است همه نشانههای اثر در نخستین مواجهه رمزگشایی نشوند و شاید اساساً قرار نیست چنین شود. برخی نمایشها برای فهمیدهشدن ساخته میشوند و برخی برای آنکه چیزی را در اعماق ذهن بیدار کنند. کمدی آغاز به گروه دوم تعلق دارد. ارزش آن در پاسخهایی نیست که ارائه میدهد، بلکه در پرسشهایی است که پس از خاموششدن چراغهای صحنه همچنان روشن میمانند.
در روزگاری که بخشی از تئاتر به تکرار الگوهای مطمئن و مصرفشدنی گرایش یافته است، تلاش برای خلق جهانی مستقل، شاعرانه و اندیشهمحور ارزشی دوچندان دارد. زری اماد در کمدی آغاز خطر میکند؛ به سراغ مفاهیمی بزرگ میرود، از برخورد هنرهای گوناگون نمیهراسد و تماشاگر را شایسته اندیشیدن میداند. همین احترام به ذهن مخاطب، شاید مهمترین فضیلت اثر باشد.
برای من، کمدی آغاز بیش از آنکه درباره آغاز جهان باشد، درباره ناتمامبودن انسان است؛ انسانی که هنوز کامل دیده نشده، هنوز آخرین رنگ خود را نیافته و هنوز نام نهاییاش در تاریخ ثبت نشده است. نمایش به پایان میرسد، اما چرخ از حرکت بازنمیایستد. پیرمرد در قاب باقی میماند، زمین همچنان میچرخد و ما با این تردید از سالن خارج میشویم که شاید تماشاگر یک نمایش نبودهایم؛ شاید خود، یکی از همان تابلوهای تکرارشونده تاریخ بودهایم.
و شاید راز زیبایی کمدی آغاز نیز همینجا نهفته باشد: نمایش تمام میشود، اما آغاز، تازه از درون تماشاگر شروع شده است.
