هخامنشیان؛ از جاده شاهی تا منشور کوروش بزرگ، آنچه میدانیم و آنچه افسانه است
سواری را در ساردیس، شهری در غرب آناتولی، تصور کنید که نامهای شاهی در دست دارد و باید آن را به شوش، در دل خوزستان، برساند. پیش رویش جادهای هست که تا آن زمان مانندش را کسی ندیده بود. جادهای با ایستگاههایی که در آنها اسب تازهنفس و پیکی آماده بود. به گزارش هرودوت، این جاده شاهی حدود دو هزار و هفتصد کیلومتر طول داشت. نامهای که در یک سوی دنیای شناختهشده نوشته میشد، در سوی دیگرش خوانده میشد و کسی که آن را میخواند، میدانست از کجا آمده و به نام چه کسی است.
این جاده یکی از نشانههای روشن چیزی است که امپراتوری هخامنشی (۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد) ساخته بود؛ امپراتوریای که از سند تا اژه گسترده بود و دستگاه اداریاش چنان کارآمد بود که بعدها اسکندر و جانشینانش هم آن را نگه داشتند. اما پیرامون هخامنشیان باورهایی رایج است که با یافتههای تاریخنگاری نمیخواند.
در این مقاله هم نظام اداری آنان را از نگاهی نزدیک بررسی کرده و هم چند اشتباه معروف را اصلاح میکنیم.
از سند تا اژه
داستان با کوروش بزرگ آغاز میشود، حدود ۵۵۰ پیش از میلاد. او ماد را گرفت، لیدیه را گرفت و بابل را. پسرش کمبوجیه مصر را به قلمرو افزود و داریوش اول (۵۲۲ تا ۴۸۶ پ.م.) آنچه را به دست آمده بود سامان داد. در اوج، قلمرو هخامنشی از دره سند تا مقدونیه و تراکیه (تراکیه، تراسیا یا تْراس سرزمینی جغرافیایی و تاریخی در جنوبشرقی اروپا است که امروزه بین بلغارستان، ترکیه و یونان تقسیم شدهاست) و از آسیای مرکزی تا مصر و لیبی میرسید. بسیاری از مورخان آن را بزرگترین امپراتوری میدانند که تا آن زمان جهان به خود دیده بود.
دو قرن بعد، در ۳۳۰ پیش از میلاد، با شکست داریوش سوم از اسکندر مقدونی، این امپراتوری فروپاشید. اما بیش از آن پایان، پرسش دیگری جالبتر است؛ چگونه کسی چنین پهنهای را، با ابزارهای آن روزگار، با اسب و پیک و لوح گلی، یکپارچه نگه میداشت!؟
بیست استان، یک شاه
داریوش اول امپراتوری را به حدود بیست استان بخش کرد که ساتراپی نام داشتند و هر کدام باج سالانه معینی میپرداخت. این نظام از الگوی آشور برگرفته شده بود. هرودوت فهرستی از ساتراپیها و باجشان آورده است.
ساتراپها را شاه برمیگزید. معمولاً از خانواده شاهی یا اشراف پارسی بودند و برای مدتی نامحدود در مقام میماندند. این نکته در بسیاری از نوشتههای عامهپسند وارونه روایت میشود؛ ساتراپها حاکمان محلی نبودند. اما در سطح پایینتر، استان به بخشهای کوچکتری تقسیم میشد که فرمانروایانش را دربار یا خود ساتراپ تعیین میکرد، و همینجا بود که نخبگان محلی جایی داشتند.
ساتراپ در استانش شاه کوچکی بود با دربار و لشکر و خزانه، اما همیشه چشمی بالای سرش بود. مقامهای ارشد استان و فرمانده پادگان مستقیماً به شاه پاسخ میدادند، و بازرسان شاهی، که منابع یونانی آنان را چشم و گوش شاه میخوانند، گاهبهگاه سر میزدند. با اینهمه، پس از میانه سده پنجم پیش از میلاد، با ضعیفشدن قدرت مرکزی، ساتراپها گاه تقریباً مستقل میشدند. هر نظام اداری، هر چه دقیق، با فاصله از مرکز فرسوده میشود.
دربار سیار و تخت جمشید
شاه هخامنشی پایتخت ثابتی نداشت که همهچیز در آن باشد. دربار میان چند شهر میگشت: پاسارگاد، شوش، بابل، اکباتان و تخت جمشید. هر کدام کاری داشت؛ شوش بیشتر مرکز اداره بود و تخت جمشید جایگاه مراسم و نمایش قدرت. بر دیوارهای کاخ آپادانا در تخت جمشید، تصویر هیئتهایی از مردمان گوناگون دیده میشود که پیشکشهایشان را بهسوی شاه میبرند. شمارشان را حدود بیستوسه میدانند. اینکه این پیشکشها باج بودند یا هدیه در جشنی سالانه، میان پژوهشگران مورد بحث و اختلاف نظر هست. اما پیام تصویر روشن است؛ امپراتوری مجموعهای از مردمان گوناگون است که هر یک جایی در برابر شاه دارند.
و در سایه این شکوه، هزاران کارگر کار میکردند. الواح باروی تخت جمشید، که در دهه ۱۹۳۰ پیدا شد، نشان میدهد آنان بیشتر با جیره (جو، شراب، گوسفند) و گاه با نقره مزد میگرفتند؛ و در برخی الواح، زنانی که تازه زایمان کرده بودند جیره بیشتری دریافت میکنند. این الواح یادآور میشوند که پشت هر ستون سنگی، دستهایی بوده که نامشان در کتیبههای شاهی نیامده است.
جاده، سکه و زبان
نظام اداری بدون ارتباط کار نمیکرد. جاده شاهی و ایستگاههایش فرمانها را به دورترین نقطهها میرساند. مالیات، بهجای غارت، میزانی مشخص و سالانه داشت. داریوش سکه طلایی دریک را رواج داد و وزنهها و پیمانهها را استاندارد کرد. و زبان آرامی، که در سراسر غرب امپراتوری شناخته بود، زبان اداری شد. پس دبیرانی که در مصر یا بابل کار میکردند میتوانستند به یک زبان بنویسند و نامههایشان خوانده شود.
برای کتیبههای شاهی اما، خط میخی فارسی باستان ساخته شد. کتیبه بیستون، که داریوش در آن پیروزیاش را بر شورشیان روایت میکند و شاید پرآوازهترین سند او باشد، به سه زبان (فارسی باستان، عیلامی و بابلی) نوشته شده است. تقریباً هر مخاطب امپراتوری میتوانست پیام را به زبان خودش یا دستکم به زبان یکی از همسایگانش، بخواند.
تساهل یا واقعگرایی؟
هخامنشیان معمولاً به باورها و معابد محلی احترام میگذاشتند و همین یکی از دلایل پایداریشان بود. در روایتهای بابلی، کوروش جایگاه مردوک و آیینهایش را حفظ میکند. در مصر، دبیران و روحانیان بومی در دستگاه هخامنشی مقام داشتند و طبق کتاب عزرا، به یهودیان اجازه بازگشت و بازسازی معبد داده شد.
اما بهتر است این را واقعگرایی سیاسی بنامیم تا چندفرهنگیگرایی به معنای امروزی. امپراتوری بر باجستانی و سپاه بنا شده بود و شورشهایی مثل شورشهای بابل را با سپاه سرکوب میکرد. احترام به معبد بومی ابزاری بود برای آرام نگهداشتن مردمان و جلب همکاری نخبگانشان. ارزش این سیاست در کارآمدیاش بود، و کارآمدی با مهربانی یکی نیست.
منشور کوروش؛ چه میگوید و چه نمیگوید
منشور کوروش استوانهای گلی با متنی به خط میخی اکدی است که در ۱۸۷۹ در بابل پیدا شد و در موزه بریتانیا نگهداری میشود. متن از سنت نوشتههای شاهان بابل پیروی میکند. کوروش را برگزیده خدای بابل (مردوک) معرفی میکند، میگوید مجسمههای خدایان را به جایگاهشان بازگردانده و مردمانی را که آواره شده بودند به خانههایشان برگردانده است.
منشور کوروش در متنش به لغو بردگی اشاره نمیکند و حقوق بشر مفهومی امروزی است که بسیاری از مورخان نسبت دادن آن را به متن باستانی صحیح نمیدانند. اما این بحث از ارزش منشور چیزی کم نمیکند: سندی است از شیوه فرمانروایی کوروش در بابل، و امروز برای بسیاری از ایرانیان و بسیاری از مردم جهان نماد مدارا و احترام به گوناگونی است. تاریخنگار باید این دو را از هم جدا نگه دارد؛ آنچه سند میگوید، و آنچه نسلهای بعد از آن شنیدهاند.
آیا این نگاه ضد ملی است؟
نه، و دلایلم اینهاست:
- این موضع سیاسی نیست، تاریخنگارانه است. در مقاله دانشنامه تاریخ جهان آمده که بسیاری از مورخان امروز سند را تبلیغات سیاسی میدانند و سخن گفتن از منشور یا حقوق بشر برای آن ناهمزمان با زمانه (anachronism) است. همین مقاله میگوید ترجمه رایجی که سازمان ملل از منشور پخش کرد بسیار کوتاه و دستکاریشده است. www.worldhistory.org +2
- ایروینگ فینکل، کارشناس موزه بریتانیا که ترجمه جدید منشور را نوشته، در سخنرانیاش گفت در دوران باستان حقوق بشر وجود نداشت. اما همو اضافه کرد که منشور امروز نمادی واقعی از حقوق بشر است و حقیقت و عدالت را به جهان نشان میدهد. یعنی دقیقاً همان تمایز؛ متن یک چیز است، نماد چیز دیگر. yaleyale
- موزه بریتانیا هم در معرفیاش از زبان نمادی استفاده میکند. کاتالوگ موزه میگوید منشور اغلب نخستین منشور حقوق بشر خوانده میشود و در سراسر جهان نماد مدارا و احترام به مردمان و ادیان گوناگون است. soudavar
یعنی کسانی که دقیق ترین بررسی را کردهاند، هم میگویند این منشور حقوق بشر به معنای امروز نیست و هم میگویند اهمیت نمادینش واقعی است. بر خلاف تصور، این موضوع به نفع خودِ این نماد است؛ اگر خواننده بعداً بفهمد ادعای لغو بردگی در متن نیست، بر اعتبار نماد خدشه میبیند.
شاهنشاه: ابداع یا میراث؟
عنوان شاهِ شاهان (در فارسی باستان خشایثیه خشایثیانام) نماد هخامنشیان است، اما آنان مبدع آن نبودند. این لقب را نخستینبار توکولتینینورتا اول، پادشاه آشور (حدود ۱۲۳۳ تا ۱۱۹۷ پیش از میلاد)، بهشکل شار شرّانی به کار برد. صورت فارسی باستانیاش ظاهراً ماد-ی است، که احتمالاً نشان میدهد هخامنشیان آن را از مادها گرفتند. آنان این لقب را در سراسر کتیبههایشان جا انداختند و به نماد قدرتشان بدل کردند. لقبی که زمانی بر گلنوشتههای آشوری نوشته شد، چند قرن بعد بر دیوارهای تخت جمشید سنگ شد.
پایان و میراث
امپراتوری هخامنشی در ۳۳۰ پیش از میلاد فروپاشید، اما نظام اداریاش نه. اسکندر و جانشینانش نظام ساتراپی را حفظ کردند. این یکی از میراثهای ملموس این امپراتوری است. اینکه چگونه میشود قلمروی پهناور را با شبکهای از استانها، جادهها، مالیات و زبان اداری مشترک نگه داشت.
در تخت جمشید هنوز ستونهای آپادانا ایستادهاند، و بر پلکانهای آن، هیئتها پیشکشهایشان را بهسوی شاه میبرند. این تصویر نشان میدهد هخامنشیان میخواستند بیننده امپراتوری را چگونه ببیند؛ گوناگون و در عین حال یکپارچه. این آرمان همیشه به واقعیت نپیوست اما اینکه دو قرن آن را حفظ کردند، شایسته توجه است.
پس درس هخامنشیان کمتر تساهل به معنای امروزی است و بیشتر ساماندهی است. امپراتوریها با نظم و پیوند ماندگار میشوند. و اگر بخواهیم چیزی از آنان به یاد بسپاریم، این است که میراثشان را باید با منبع بخوانیم، نه با افسانه.
منابع و مطالعه بیشتر
Briant, P. (2002). From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire. Eisenbrauns
Kuhrt, A. (2007). The Persian Empire: A Corpus of Sources from the Achaemenid Period. Routledge
Finkel, I. (ed.) (2013). The Cyrus Cylinder: The King of Persia's Proclamation from Ancient Babylon. I.B. Tauris
Satrap. Encyclopaedia Britannica
Bureaucracy in the Achaemenid Empire: Learning from the Past. World History Encyclopedia
موزه بریتانیا، صفحه The Cyrus Cylinder
