در بسطام، شهری نزدیک شاهرود در استان سمنان امروز، مردی می‌زیست که می‌گویند سخنی گفت که بیش از هزار سال بعد هم شنیدنش آدم را می‌لرزاند. روایت‌ها از او نقل می‌کنند: سبحانی، ما أعظم شأنی؛ منزه‌ام من، چه بزرگ است شأن من! جمله‌ای که از زبان هر کسی ادعایی عجیب است، و از زبان یک عارف، پرسشی درباره معنای من.

     بایزید بسطامی از بزرگ‌ترین چهره‌های تصوف ایرانی است و هم‌زمان از کم‌شناخته‌ترین‌ها. این نوشته می‌کوشد هر دو را نشان دهد: آنچه می‌دانیم، آنچه راویان بر آن افزوده‌اند، و پرسشی که زیر همه این‌ها می‌ماند: وقتی من برود، چه کسی می‌گوید من؟

مردی از بسطام

     ابویزید طیفور بن عیسی، معروف به بایزید بسطامی، در بسطام، در ناحیه قومس زاده شد و بیشتر عمرش را همان‌جا گذراند. او از خانواده‌ای بود که زرتشتی بودند و در زمان جدش، سروشان، مسلمان شدند. مخالفت عالمان دین با او بیش از یک بار باعث شد از شهرش تبعید شود.

     تاریخ تولد و مرگش قطعی نیست. منابع مرگ او را ۲۳۴ یا حدود ۲۶۱ هجری (۸۴۸ یا ۸۷۴ میلادی) نوشته‌اند. آرامگاهی منسوب به او در بسطام، نزدیک شاهرود، همچنان زیارتگاه است.

چه می‌دانیم، و از چه راهی؟

     شواهد تاریخی زندگی بایزید اندک است. آنچه از او باقی مانده، به دست راویان بعدی به ما رسیده  است. از سلمی و قشیری گرفته تا کتاب النور من کلمات ابی طیفور نوشته سهلگی (سده یازدهم میلادی) مفصل‌ترین منبع درباره زندگی و آموزه‌های او شمرده می‌شود. همچنین تذکرةالاولیا عطار که چهره‌ای ادبی از او ساخت و بیشتر خوانندگان فارسی‌زبان او را از همان طریق می‌شناسند.

     حتی شکل نقل سخنانش را نگاه کنید. قشیری یکی از گفته‌های او را با زنجیره‌ای از راویان می‌آورد؛ شنیدم از فلانی که شنید از فلانی که شنید از حسن بن علویه که گفت ابویزید گفت... یعنی صدای بایزید از دهان دست‌کم چند نفر می‌گذرد تا به ما برسد. مردی که از برداشتن پرده‌ها میان بنده و خدا سخن می‌گفت، خودش را فقط از راه میانجی‌ها می‌شناسیم.

مردی چهار ساله

     در روایت‌ها آمده که از بایزید پرسیدند چند سال داری. گفت چهار سال. هفتاد سال در حجاب بودم و چهار سال است که او را می‌بینم؛ زمانی که خدا دیده نمی‌شود جزو عمر نیست.

     این پاسخ فقط زیبایی ادبی نیست. نظریه‌ای درباره زمان است. عمر را نه با تقویم، که با حضور می‌سنجد. هفتاد سال گذشت و در حساب او به حساب نیامد، چون در آن سال‌ها کسی نبود که چیزی را ببیند. اگر این معیار را بپذیریم، پرسش از سن، پرسش از شمار دفعاتی است که واقعاً دیده‌ایم.

سی و پنج سال آهنگری و آینه

     قشیری از او چنین نقل می‌کند (در برگردان آزاد)؛ دوازده سال آهنگرِ نفس خودم بودم. پنج سال آینه دلم شدم. یک سال به آنچه میان این دو بود نگاه کردم و دیدم زناری بر میانم بسته‌ام. دوازده سال کوشیدم آن را پاره کنم. دوباره نگاه کردم و دیدم زناری پنهان بر میان دارم. پنج سال کوشیدم آن را هم ببرم.

     زنار کمربندی بود که غیرمسلمانان در جهان قرون وسطایی اسلامی معمولاً می‌بستند؛ نشان کفر. و عارفی که سال‌ها عبادت کرده بود، وقتی در آینه دل نگاه کرد، دید همان نشان را بر کمر دارد. شگفتی از خود، غرور عبادت، خشنودی از کارهای خود. یعنی بزرگ‌ترین حجاب گناه نبود؛ خودِ فضیلت بود، وقتی صاحبش به آن می‌بالید.

     و بعد، دوباره بندی که باز شد، بندی پنهان‌تر نشان داد. شاید این دقیق‌ترین تصویر تاریخ عرفان از خودخواهی باشد. چیزی که هر بار که آن را برمی‌داری، شکل تازه‌ای می‌گیرد. حتی فروتنی را می‌شود با غرور پوشید، و نفی خود را هم می‌شود برای خود جمع کرد. بایزید این را سی و پنج سال تجربه کرد، و پرسشی که برای ما از آن می‌ماند این است: وقتی خودِ آن که می‌کوشد همان بند است، چه کسی بند را باز می‌کند؟

     جالب است که آینه، همان استعاره، در پایان منطق‌الطیر هم می‌آید؛ مقاله عطار و سیمرغ را در همین مجله ببینید.

وقتی من نیست، چه کسی می‌گوید من؟

     به نقلی، که در منابع متأخر آمده، بایزید گفته است: سی سال خدا آینه من بود؛ آن من که بودم دیگر نیست، چون گفتن من و خدا خود انکار یگانگی است. حالا که من نیستم، خدا آینه خود اوست؛ با زبان من حرف می‌زند و من گذشته‌ام.

     این جمله یک معمای زبانی دارد. گوینده می‌گوید من نیستم، و برای گفتن این باید از ضمیر من استفاده کند. هیچ زبانی راه دیگری ندارد؛ برای انکار خود، باید خود را به زبان بیاوری. بایزید این تناقض را برطرف نمی‌کند، از آن استفاده می‌کند. ضمیر من برایش شیشه‌ای شفاف می‌شود که دیگری از پشت آن سخن می‌گوید. این فقط یک خوانش است، اما شاید شطح گستاخی نباشد؛ شاید مشکلی دستوری باشد که عرفان آن را به حقیقتی بدل کرده است.

شطح: گستاخی یا ناتوانی زبان؟

     شطح سخنی است که عارف در حال بی‌خودی می‌گوید و ظاهرش با شریعت نمی‌خواند. بایزید را از پایه‌گذاران این گونه می‌دانند؛ سبحانی ما أعظم شأنی مشهورترین نمونه آن است. صوفیان بعدی کوشیدند این جمله‌ها را توجیه کنند. به باور آنان گوینده در آن لحظه خود نیست؛ سخن، سخن حق است که از زبان او جاری می‌شود. منتقدان اما آن را ادعای الوهیت یا خروج از شریعت دانستند. و شاید یکی از دلایل مخالفت عالمان با او همین سخنان بود.

سُکر و صحو: دو شیوه راست‌گویی

     تصوف اولیه بیشتر زهد و فرمان‌برداری بود. بایزید عشق و وجد را به مرکز آن آورد. او را سردسته مکتب سُکر (مستی) می‌دانند، در برابر مکتب صحو (هشیاری) که با جنید بغدادی شناخته می‌شود. در مکتب مستی، سالک در تجربه فنا چنان از خود بی‌خود می‌شود که سخنانی بر زبان می‌آورد که در هشیاری نمی‌گفت. در مکتب هشیاری، سالک پس از فنا به خود باز می‌گردد و در جامعه می‌ماند.

     گفته شده بایزید از نخستین کسانی بود که به‌صراحت از فنا در خدا و بقا به خدا سخن گفت، یعنی محو شدن خود در حضور حقیقت و ماندن با آن. این دقیقاً همان مفهومی است که بعدها در عطار و مولانا به شکل شعر درآمد.

     این دو مکتب فقط دو سبک عبادت نیستند، دو نظر درباره راست‌گویی‌اند. مست راست می‌گوید، اما بی‌حساب؛ هرچه از دل می‌گذرد بر زبان می‌آید، بی‌ملاحظه شنونده. هشیار حساب نگه می‌دارد، اما شاید چیزی را که دیده سانسور کند. کدام صادق‌تر است؟ و کدام مسئول‌تر؟ تاریخ تصوف هر دو را نگه داشت، و میان آن دو همیشه کشمکشی بوده که هنوز تمام نشده، میان حقیقتی که فریاد می‌شود و حقیقتی که آهسته گفته می‌شود.

معراج بایزید

     روایت‌های کهن، سفری آسمانی به او نسبت می‌دهند که از روی معراج پیامبر الگو گرفته شده؛ سالک، پرده‌پرده از آسمان‌ها می‌گذرد و در پایان با حقیقت روبه‌رو می‌شود. اما نسخه‌ای بسیار آراسته‌شده از آن در رساله‌ای به نام رسالة القصد الی الله آمده (حدود ۳۹۵ هجری) که به اشتباه به جنید نسبت داده شده است. یعنی این روایت‌ها بیشتر آثار ادبی نسل‌های بعد هستند تا گزارش خود بایزید.

ریشه‌ها: ایران، هند یا قرآن؟

     یک روایت می‌گوید بایزید از ابوعلی سندی، مردی هندی‌تبار، چیزی آموخت. این روایت زمینه نظریه‌ای شد که عرفان بایزید را وام‌دار اندیشه‌های هندی (ودانتا یا یوگا) می‌داند؛ پژوهشگری مثل زنر این‌گونه استدلال کرد. اما منابع این تلاش را متقاعدکننده نمی‌داند. و صوفیان خود ریشه را در قرآن و سنت می‌جستند. این بحث هنوز بسته نشده است.

مردی که پیش از تولد را دید

     بنا بر روایتی در تذکرةالاولیا، بایزید روزی از روستای خرقان می‌گذشت و با شاگردانش از شخصیت و حال شیخی سخن گفت که حدود صد سال بعد در همین روستا به دنیا می‌آمد؛ ابوالحسن خرقانی. این روایت، چه بخواهیم باور کنیم چه نه، تصویری از زمان به ما می‌دهد که در عرفان آشناست. زمانی که خط راست نیست و مرگ پیوند را نمی‌بُرد. خرقانی، بنا بر سنت، خود را شاگرد معنوی بایزید می‌دانست، هرچند هیچ‌گاه او را ندیده بود. مقاله ابوالحسن خرقانی را در همین مجله بخوانید.

شهری که او را تبعید کرد

     شهر بایزید او را بیش از یک بار تبعید کرد. این طبیعی است. جامعه‌ای که بر نظم و نام تکیه دارد، با کسی که می‌گوید من نیستم، سر سازگاری ندارد. اما تبعید پایان ماجرا نبود و او باز به بسطام برگشت و آنجا ماند.

     حدود نیم‌قرن بعد، در بغداد، حلاج گفت اناالحق و در ۹۲۲ میلادی اعدام شد. محاکمه او آمیزه‌ای از سیاست و اتهام‌های دیگر بود. چرا حلاج اعدام شد و بایزید تبعید؟ شاید چون حلاج در مرکز قدرت سخن گفت و بایزید در شهری دورتر. شاید چون سخنان بایزید بیشتر پس از مرگش، از راه راویان، جا افتاد و به افسانه بدل شد. و شاید چون زمانه عوض شده بود. تاریخ جواب قطعی نمی‌دهد، فقط یادآوری می‌کند که یک جمله می‌تواند در دو شهر دو سرنوشت داشته باشد.

میراث

     بایزید هرچه دیده بود با ما نماند. آنچه ماند گفته‌های اوست، از دهان راویانی که به او باور داشتند و نامی که در آرامگاه‌ها ماندگار شد، از بسطام تا مقبره‌ای منسوب به او در چاتگام بنگلادش. یک منبع عمومی درباره مقبره چاتگام می‌نویسد که بعید است او به بنگلادش رفته باشد. روایتی محلی هم می‌گوید رفته است. این دودستگی کوچک شاید نمونه‌ای از همین سرگذشت باشد؛ افسانه و تاریخ در هم تنیده‌اند، و نام یک مرد از خودش بزرگ‌تر شده.

سخن پایانی

     بایزید خود را چهار ساله می‌خواند. شاید به همین دلیل است که هنوز، بیش از هزار سال بعد، پرسش‌هایش تازه‌اند. پرسش کودکی که برای اولین بار دیده است. من کیست؟ آیا بند خودخواهی را کسی که خودش بند است می‌گشاید؟ و آیا حقیقت را باید فریاد زد یا آهسته گفت؟ می‌توان از او پیروی کرد یا نکرد، اما نمی‌توان در برابر این پرسش‌ها بی‌تفاوت ماند.

برای آشنایی با خود واژه و مفاهیم عرفان، مقالهٔ «عرفان چیست؟» را بخوانید.

منابع و مطالعه بیشتر

Beṣtāmī, Bāyazīd. Encyclopaedia Iranica

Schimmel, A. (1975). Mystical Dimensions of Islam. University of North Carolina Press

Ernst, C. W. (1985). Words of Ecstasy in Sufism. State University of New York Press

Zaehner, R. C. (1960). Hindu and Muslim Mysticism. Athlone Press

Nicholson, R. A. (1914). The Mystics of Islam. G. Bell and Sons

Al-Qushayri (2007). Al-Qushayri's Epistle on Sufism. ترجمه A. D. Knysh. Garnet

نووی. بستان العارفین. بیروت: دار الکتاب العربی (۱۹۸۵)

عطار نیشابوری. تذکرةالاولیا. تصحیح محمد استعلامی

بدوی، ع. (۱۹۴۹). شطحات الصوفیة. (شامل کتاب النور سهلگی)

#عرفان ایرانی#بایزید بسطامی#تصوف#فنا#شطح#سکر و صحو#بسطام