بایزید بسطامی از برجسته‌ترین عارفان سدهٔ سوم هجری بود؛ عارفی که اندیشه‌اش بر فنا، رهایی از خود و رسیدن به حقیقت از راه عشق و تزکیهٔ نفس استوار بود. در نگاه بایزید، بزرگ‌ترین حجاب میان انسان و خدا، «منِ» انسان است. او بر این باور بود که تا آدمی از خودبینی، غرور و دلبستگی به خویشتن نگذرد، به حقیقت راه نمی‌یابد. از همین رو، عرفان او بیش از آنکه دانستن باشد، سوختن و دگرگون شدن بود. بایزید راه حقیقت را سفری درونی می‌دانست؛ سفری که در آن انسان باید از خواهش‌های نفس عبور کند و از وابستگی به نام، مقام و حتی دانسته‌های خویش رها شود. در اندیشهٔ او، خدا را نمی‌توان تنها با زبان و کتاب شناخت؛ حقیقت باید در جان انسان چشیده و تجربه شود. سخنان شطح‌آمیز او، مانند «سبحانی، ما أعظم شأنی»، بیانگر حالتی از فنا و محو شدن «منِ فردی» در تجربهٔ عرفانی دانسته شده‌اند، نه ادعای برتری شخصی. گویی بایزید در آن لحظه از «خود» سخن نمی‌گوید، بلکه از حالتی سخن می‌گوید که در آن، خودِ محدود و فردی او در برابر حقیقت رنگ می‌بازد. در نگاه او، انسان زمانی به آزادی می‌رسد که از بند خویشتن رها شود؛ زیرا تا زمانی که «من» در میان است، فاصله‌ای میان عاشق و معشوق باقی می‌ماند.

شاید بتوان اندیشهٔ بایزید را در یک جمله خلاصه کرد:

«تا خویشتن را رها نکنی، حقیقت را نخواهی یافت؛ زیرا در راه عشق، بزرگ‌ترین پرده میان تو و خدا، خودِ تویی.»