پل الوار، شاعر بزرگ فرانسوی و از چهره‌های برجستهٔ سوررئالیسم، شاعری بود که عشق برایش تنها یک احساس نبود؛ راهی برای شناخت جهان و رهایی انسان بود. یکی از مهم‌ترین فصل‌های زندگی او، آشنایی با «گالا» بود؛ زنی که همسر و همراه سال‌های نخست زندگی او شد و تأثیر عمیقی بر شعر و جهان عاطفی‌اش گذاشت. عشق آنان در ابتدا سرشار از شور و همراهی بود، اما با گذشت زمان دستخوش فاصله و دگرگونی شد و سرانجام گالا او را ترک کرد. این جدایی برای الوار تنها پایان یک رابطه نبود؛ زخمی عمیق بود که به شعر تبدیل شد. او رنج فراق را به کلمات سپرد و نشان داد که گاهی عشق، حتی پس از رفتن معشوق، در وجود انسان باقی می‌ماند.

اما زندگی عاطفی الوار در همان‌جا پایان نیافت. بعدها با «ماریا بنس» و سپس «دومینیک لمر» وارد زندگی تازه‌ای شد و هر بار عشق، چهره‌ای دیگر به شعر او بخشید. در نگاه الوار، زن تنها معشوق نبود؛ گاه نمادی از آزادی، امید، زیبایی و حتی خودِ زندگی بود. شاید همین است که شعر عاشقانهٔ او را از یک داستان شخصی فراتر می‌برد. الوار از عشق یک انسان سخن می‌گوید، اما در عمق شعرش می‌توان اشتیاق همهٔ انسان‌ها برای دوست داشتن و دوست داشته شدن را دید. او باور داشت که عشق می‌تواند جهان را تغییر دهد؛ زیرا انسان عاشق، جهان را دیگرگونه می‌بیند. برای او، عشق چیزی نبود که باید از آن گریخت؛ حتی رنج عشق نیز می‌توانست انسان را عمیق‌تر و آگاه‌تر کند.

شاید بتوان داستان عشق الوار را چنین خلاصه کرد:

«معشوق می‌رود، اما عشق همیشه نمی‌رود؛ گاهی در غیاب او، به شعر تبدیل می‌شود و در کلمات، برای همیشه زنده می‌ماند.»