دیدار شمس و مولانا را میتوان یکی از شگفتانگیزترین دیدارهای تاریخ عرفان دانست؛ دیداری که زندگی هر دو را دگرگون کرد.
پاییز ۶۴۲ هجری، در قونیه، در کاروانسرایی که به خان شکرفروشان شهرت داشت، مردی با ردای سیاه منتظر کسی بود که نمیشناخت و خوب میشناخت. او شمس بود، از تبریز. و آن که میآمد، سوار بر مرکب، میان شاگردانش، جلالالدین محمد بلخی بود؛ مردی حدود سیوهفتساله، مدرس و مفتی و واعظ شهر.
ولی آنچه بعد رخ داد، هفت قرن است که روایت میشود. اما بیشتر روایتها را کسانی نوشتهاند که شاهد نبودند. این نوشته میکوشد قصه را از تاریخ جدا کند، بیآنکه قصه را از دست بدهد.
مردی که همهچیز داشت
مولانا در قونیه چیزی کم نداشت. از بلخ آمده بود، از خانوادهای از عالمان و واعظان، و پدرش بهاءالدین ولد را سلطانالعلما میخواندند. حالا خودش بر کرسی پدر نشسته بود. شاگردان داشت، مریدان داشت، و مسئلههای فقهی که میتوانست در یک نفس بگشاید.
اما دانش، حتی دانشِ درست، تا وقتی از دور به آتش نگاه میکند، گرمی نمیدهد. او همه نقشههای راه را خوانده بود و هنوز راهی نرفته بود. شاید خودش هم نمیدانست. شاید نیاز داشت کسی بیاید و بپرسد.
پرسش
به روایت افلاکی، نویسنده مناقبالعارفین، که دههها پس از مرگ مولانا برای بزرگداشت او قلم زد، شمس جلوی مرکب مولانا ایستاد و پرسید: محمد برتر است یا بایزید؟ چون محمد گفت: ما عرفناک حق معرفتک، تو را چنان که باید نشناختیم. و بایزید گفت: سبحانی ما اعظم شأنی، پاکم من و چه بزرگ است شأن من.
این پرسش دام بود، نه امتحان کلامی. هر دانشمندی میدانست پاسخ درست چیست؛ پیامبر برتر است. اما شمس در پی پاسخ درست نبود در پی کسی بود که بفهمد چرا. بنا بر روایت، مولانا گفت بایزید یک جرعه نوشید و سیراب شد و به آن مستی سخن گفت، اما سینه پیامبر چنان گشاده بود که هر دم تشنهتر میشد و بیشتر میطلبید.
طبق گفتوگوی مشهور (بازگویی ادبی، نه سند تاریخی) در رمان ملت عشق (الیف شافاک/الف شفق)؛ مولانا ابتدا خشمگین میشود، سپس میاندیشد و پاسخ میدهد: عشق الهی دریاست و هر کس به اندازه ظرفش از آن مینوشد. ظرف بایزید کوچک بود و به جرعهای سیر شد، ظرف پیامبر به آسانی پر نمیشد. من این مضمون را در متنهای قدیمی که دیدهام نیافتم. پس آن را فقط به عنوان قصه بیان میکنم.
افلاکی میگوید شمس فریادی کشید که ظرف تو چقدرست؟ و این آغاز دگرگونی مولاناست. هرچه بود، آن روز پایان یک جور زیستن بود. درباره بایزید، مقاله بایزید بسطامی در آفاق را بخوانید.
پایانِ آن لحظه
روایتها در این باره یکسان نیستند. در برخی بازگوییها شمس از خود میرود، در برخی مولانا، و در برخی هیچکدام. در نسخه رمان هم کسی بیهوش نمیشود. مولانا خشمگین میشود و شمس با تبسم و دست بر سینه تعظیم میکند.
کتابها در حوض
قصه معروف دیگری هم هست. شمس کتابهای مولانا را برمیدارد و در حوض میاندازد. مولانا پرسان میپرسد: این چه کاری بود؟ شمس جواب میدهد: این چیزی است که تو نمیفهمی. مولانا کتابها را از آب بیرون میکشد و خشک است. شمس میگوید: مولانا، این همان است که تو نمیفهمی.
در روایتی دیگر، کتابها آتش میگیرند. این دو روایت را نمیشود با هم جمع کرد، و جمعکردنش لازم هم نیست. دو روایت یک چیز را میگویند؛ شمس آمده بود تا کتاب را از روی خواننده بردارد. نه برای آنکه کتاب بد است، بلکه برای آنکه خواننده بداند بدون کتاب هم هست.
خلوت، و آنچه تاریخ از آن نمیداند
منابع نزدیک به مولانا، از جمله سپهسالار و سلطان ولد، فرزند او، میگویند شمس و مولانا ماهها، و به روایتی چهل روز، در حجرهای خلوت کردند. کسی نمیداند چه گفتند. سپهسالار مینویسد که جز یک خدمتکار کسی نزدیکشان نمیشد. اگر در این ماجرا چیزی رمزآلود باشد، همین سکوت است؛ دیدار بزرگ در تاریخ، بیشاهد رخ داده است.
مولانا از منبر و مدرسه دور شد. مریدان که عالم آرامشان را میشناختند، دیدند او سماع میکند، میرقصد، و روزها از خانه بیرون نمیآید. میدانیم که پس از آن، حسد پدید آمد. عدهای شمس را بیگانهای میدانستند که پیشوایشان را از آنان ربوده است. شمس رفت، به دمشق. مولانا فرستاد و پسرش سلطان ولد او را بازگرداند. بار دوم که شمس ناپدید شد، دیگر برنگشت.
ناپدیدی که شعر شد
چه بر شمس آمد؟ نمیدانیم. روایت افلاکی میگوید گروهی از اطرافیان، که پسر مولانا هم در میانشان بود، او را کشتند و جسد را در چاه انداختند. سلطان ولد در ولدنامه تنها از ناپدیدشدن او میگوید. در قونیه و خوی هر دو مزاری به نام شمس هست. هیچکدام سند ندارد.
پژوهشگرانی مانند فرانکلین لوئیس یادآوری میکنند که بسیاری از جزئیات این ماجرا، از قتل تا حوض، از افلاکی آمده؛ نویسندهای که هدفش شرح کرامت بود، نه تحقیق تاریخی. نباید این را فراموش کرد. اما هر قصهای که ماندگار شود، چیزی از حقیقت ماجرا را در خود دارد.
آنچه مسلم است، شعر است. مولانا نخست در جستوجوی شمس به دمشق رفت. و آنجا، میگویند، دریافت که کسی را که میجوید در خودش یافته است. او از آن پس غزلهایش را به نام شمس امضا کرد، نه به نام خود. کتابی که بعدها دیوان شمس نامیده شد، به نام کسی است که غایب بود.
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
و در جای دیگر؛
بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود
آنچه تازه است
معمولاً این داستان را شبیه یک رابطه استاد و شاگرد میخوانند. اما شاید دقیقتر این باشد که شمس چیزی به مولانا نیاموخت. او فقط خلأ را پدیدار کرد. مولانا فقیه بود و وجودش پر از پاسخ بود. شمس پرسشی گذاشت که پاسخ نداشت و همان پرسش، ظرفیتی در او باز کرد که پر از شعر شد.
در مقالات شمس، یعنی یادداشتها و گفتارهای خود او، مردی را میبینیم تند و بیملاحظه و گاه ناخوشایند. او معلمی مهربان نبود. شاید دلیلش همین بوده؛ مولانا از مردی که تنها تأییدش کند چیزی نمیگرفت.
و آخرین نکته و شاید تلخترین؛ بزرگترین اثر مولانا، مثنوی، بعدها نوشته شد، وقتی که شمس سالها غایب بود. شاید برای بعضی دیدارها، غیبت راه بلندتری است.
سخن پایانی
شمس، چیزی به مولانا نیفزود؛ تنها پردهای را کنار زد تا مولانا آنچه را سالها در درون خود داشت، ببیند. در خان شکرفروشان قونیه امروز نشانی از آن دیدار نیست. اما اگر پرسشی بشنوید که پاسخ آماده ندارد، و ناگهان احساس کنید که جایی در وجود شما باز شد، آن لحظه را میشناسید. شمس همان لحظه بود، و مولانا همان کسی که در آن لحظه ایستاد و نگریخت.
برای آشنایی با خود واژه و مفاهیم عرفان، مقالهٔ «عرفان چیست؟» را بخوانید.
منابع و مطالعه بیشتر
افلاکی، شمسالدین احمد. مناقبالعارفین، تصحیح تحسین یازیجی
فریدون بن احمد سپهسالار. رساله در مناقب حضرت خداوندگار
سلطان ولد. ولدنامه (مثنوی ولدی)
عبدالحسین زرینکوب. پله پله تا ملاقات خدا
شمس تبریزی. مقالات شمس، تصحیح محمدعلی موحد
Lewis, F. (2000). Rumi: Past and Present, East and West. Oneworld
Chittick, W. (1983). The Sufi Path of Love. SUNY Press
