دیدار شمس و مولانا را میتوان یکی از شگفتانگیزترین دیدارهای تاریخ عرفان دانست؛ دیداری که زندگی هر دو را دگرگون کرد.
مولانا جلالالدین محمد بلخی در قونیه عالمی بزرگ، فقیهی نامدار و واعظی محترم بود؛ اما در پس این شکوه، هنوز آتشی ناشناخته در جانش شعله میکشید. در سال ۶۴۲ هجری، شمس تبریزی، درویشی شوریده و بیپروا، وارد زندگی او شد. گفتهاند شمس در نخستین دیدار از مولانا پرسید:
«میان محمد و بایزید کدام برتر است؟»
و با پرسشی عمیق، ذهن و جان مولانا را به لرزه انداخت. از آن پس، رابطهای میان آن دو شکل گرفت که دیگر رابطهٔ معمولِ استاد و شاگرد نبود؛ شمس آینهای شد که مولانا در آن، خویشتنِ پنهانش را دید. مولانا از منبر و مدرسه فاصله گرفت و به شعر، سماع و عشق روی آورد. شمس، آن عالم آرام را به شاعری تبدیل کرد که از آتش عشق میسرود؛ و مولانا نیز در غیاب و فراق شمس، هزاران غزل آفرید.
شاید زیباترین تعبیر دربارهٔ این دیدار این باشد:
شمس، چیزی به مولانا نیفزود؛ تنها پردهای را کنار زد تا مولانا آنچه را سالها در درون خود داشت، ببیند.
و اینگونه، دیدار یک درویش و یک عالم، به تولد یکی از بزرگترین صداهای عشق در ادبیات جهان انجامید.