ایران امروز فقط با یک بحران اقتصادی، یک بن‌بست سیاسی یا یک تهدید خارجی روبه‌رو نیست؛ آنچه در برابر ما قرار گرفته، نشانه‌های پایان یک دوره تاریخی است. دوره‌ای که زبان، ارزش‌ها و شیوه سیاست‌ورزی آن در سال‌های منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ شکل گرفت و اکنون، پس از نزدیک به نیم قرن، دیگر توان پاسخ‌گویی به نیازهای جامعه‌ای متفاوت را ندارد.

جامعه ایران در وضعیتی میان جنگ و صلح، ثبات و فروپاشی، گذشته و آینده معلق مانده است. نه آرامشی وجود دارد که بتوان بر پایه آن برای توسعه برنامه‌ریزی کرد و نه تکلیف رویارویی‌های داخلی و خارجی به‌روشنی معلوم است. مردم هر روز با خبر تحریم، تهدید، درگیری، کاهش ارزش پول، مهاجرت، محدودیت اینترنت و دشوارتر شدن زندگی روبه‌رو می‌شوند؛ اما همچنان نمی‌دانند این وضعیت موقت است یا قرار است به شکل دائمی زندگی ایرانیان تبدیل شود.

این همان دوران «نه جنگ و نه صلح» است: دورانی فرساینده که شاید صدای انفجار در همه شهرها شنیده نشود، اما اضطراب آن در خانه‌ها، بازارها، دانشگاه‌ها و تصمیم‌های روزمره مردم حضور دارد. در چنین شرایطی، جامعه نه فرصت بازسازی پیدا می‌کند و نه امکان بازگشت به زندگی عادی. آینده مبهم می‌ماند و بخش بزرگی از انرژی کشور به‌جای تولید، نوآوری و توسعه، صرف بقا می‌شود.

میراث فکری سال ۵۷

برای فهم وضعیت امروز، باید به فضای فکری دهه‌های پیش از انقلاب بازگشت. در آن دوران، بخش بزرگی از جریان‌های سیاسی ایران، با وجود اختلاف‌های جدی، تحت تأثیر نوعی نگاه انقلابی و چپ‌گرایانه قرار داشتند. این گرایش تنها به گروه‌های مارکسیستی محدود نبود. حتی بسیاری از نیروهای مذهبی و ملی نیز از مفاهیمی مانند مبارزه طبقاتی، اقتصاد دولتی، ستیز با سرمایه‌داری، بدبینی به غرب و تقدیس انقلاب تأثیر پذیرفته بودند.

در این جهان‌بینی، ثروت غالباً امری مشکوک، بخش خصوصی وابسته، تعامل با غرب نوعی تسلیم و مصالحه سیاسی نشانه ضعف تلقی می‌شد. دولت نه تنظیم‌کننده اقتصاد، بلکه مالک، مدیر و توزیع‌کننده اصلی منابع بود. عدالت نیز بیش از آنکه در ایجاد فرصت برابر، حاکمیت قانون و دسترسی عمومی به آموزش و رفاه تعریف شود، در توزیع دستوری منابع و گسترش مالکیت دولتی معنا پیدا می‌کرد.

این تفکر با ساختار متمرکز قدرت درآمیخت و به نظامی انجامید که در آن سیاست بر اقتصاد، ایدئولوژی بر تخصص و وفاداری بر شایستگی تقدم یافت. نتیجه، اقتصادی بزرگ اما کم‌بازده، دولتی پرهزینه، بخش خصوصی ناامن، گسترش رانت و وابستگی دائمی زندگی مردم به تصمیم‌های سیاسی بود.

البته همه مشکلات ایران را نمی‌توان به «چپ» نسبت داد. چپ ایرانی نیز یک جریان یکپارچه نبوده و در تاریخ آن، مبارزه برای حقوق کارگران، آموزش عمومی، عدالت اجتماعی و مقابله با استبداد جایگاه مهمی داشته است. مسئله اصلی، آن بخش از میراث سیاسی سال ۵۷ است که جهان را به دو جبهه خیر و شر تقسیم می‌کرد؛ انقلاب را بر اصلاح، آرمان را بر واقعیت و دشمن‌سازی را بر گفت‌وگو ترجیح می‌داد. این میراث اکنون تنها در حکومت دیده نمی‌شود؛ بخشی از مخالفان حکومت نیز همچنان با همان زبان حذف، انتقام و حقیقت مطلق سخن می‌گویند.

گذار واقعی، فقط تغییر صاحبان قدرت نیست؛ عبور از همین شیوه اندیشیدن است.

نسلی که شبیه سال ۵۷ فکر نمی‌کند

نسل جدید ایران در جهانی کاملاً متفاوت رشد کرده است. نسل زد نه خاطره‌ای از انقلاب دارد، نه جنگ دهه شصت را تجربه کرده و نه الزاماً با روایت‌های سیاسی آن دوران احساس نزدیکی می‌کند. این نسل پیش از آنکه از طریق مدرسه، تلویزیون رسمی یا سخنرانی‌های سیاسی جهان را بشناسد، از طریق اینترنت، شبکه‌های اجتماعی، بازی‌ها، فیلم‌ها و ارتباط مستقیم با هم‌نسلان خود در کشورهای دیگر با جهان آشنا شده است.

برای بسیاری از جوانان امروز، پرسش اصلی این نیست که کدام ایدئولوژی باید بر جهان پیروز شود. آنان زندگی عادی، آزادی انتخاب، امنیت، امکان پیشرفت، اینترنت آزاد، شغل مناسب و ارتباط بدون تنش با جهان می‌خواهند. می‌پرسند چرا باید هزینه نزاع‌هایی را بپردازند که در شکل‌گیری آنها نقشی نداشته‌اند؟ چرا باید میان ایرانی بودن و جهانی زیستن یکی را انتخاب کنند؟ چرا موفقیت فردی، شادی، سبک زندگی و آزادی‌های شخصی باید مسئله‌ای امنیتی تلقی شود؟

در برخی نظرسنجی‌ها، بدبینی جوانان به آینده و تمایل آنان به مهاجرت به‌وضوح دیده می‌شود. یک نظرسنجی منتشرشده در سال ۲۰۲۴ گزارش کرد که ۷۷ درصد پاسخ‌دهندگان، جوانان ایران را نسبت به آینده بدبین می‌دانند و ۷۲ درصد معتقدند آنان مهاجرت را بر ماندن ترجیح می‌دهند. هر نظرسنجی درباره ایران محدودیت‌های روش‌شناختی خود را دارد، اما تکرار چنین نتایجی در کنار تجربه روزمره جامعه، از شکافی عمیق میان نسل جدید و ساختار موجود حکایت می‌کند.    Middle East Institute

این نسل لزوماً یکدست نیست. بخشی از آن سکولار است، بخشی مذهبی؛ گروهی خواهان تغییرات سریع‌اند و گروهی از بی‌ثباتی می‌ترسند. اما وجه مشترک بسیاری از آنان، بی‌اعتمادی به نسخه‌های آماده و رهبران حقیقت‌گوست. آنان کمتر از نسل‌های گذشته حاضرند به نام یک آرمان مبهم، زندگی واقعی خود را قربانی کنند.

این ویژگی، ضعف نسل جدید نیست؛ شاید مهم‌ترین سرمایه ایران برای ساختن آینده باشد.

گذار؛ فراتر از تعویض چهره‌ها

امروز بخش گسترده‌ای از جامعه ایران خواهان تغییری بنیادی در شیوه اداره کشور است. بااین‌حال، برای سنجش دقیق عبارت‌هایی مانند «اکثریت ملت»، باید به محدودیت نظرسنجی در فضای بسته و امنیتی ایران توجه داشت. گزارش‌های موجود، از جمله پژوهش گَمان درباره ترجیحات سیاسی ایرانیان، از گستردگی میل به تغییر حکایت می‌کنند، اما درباره شکل نظام آینده، روش گذار و چهره مطلوب برای رهبری، همچنان تفاوت‌های جدی وجود دارد.    گزارش ترجیحات سیاسی ایرانیان

رهبری دوران گذار نیز باید از جنس همین واقعیت جدید باشد. ایران بیش از یک منجی، به رهبری مسئول، پاسخ‌گو و محدود به قانون نیاز دارد؛ رهبری‌ای که نقش خود را نه مالکیت کشور، بلکه فراهم‌کردن زمینه انتقال مسالمت‌آمیز قدرت و تشکیل نهادهای پایدار بداند.

جامعه‌ای که از حکومت فردمحور خسته شده است، نباید دوباره تمام امید خود را به یک فرد گره بزند. حتی محبوب‌ترین چهره سیاسی نیز باید در برابر قانون، رسانه آزاد، نهادهای مدنی و رأی مردم پاسخ‌گو باشد. مشروعیت سیاسی در ایران آینده نه از وراثت، نه از انقلاب، نه از ایدئولوژی و نه از حمایت قدرت‌های خارجی، بلکه باید از رضایت آزادانه مردم به دست آید.

وظیفه رهبری دوره گذار، تعیین همیشگی سرنوشت کشور نیست. چنین رهبری باید امنیت شهروندان و تمامیت ارضی ایران را حفظ کند، از انتقام‌گیری جلوگیری کند، زمینه آزادی احزاب و رسانه‌ها را فراهم آورد، انتخابات آزاد برگزار کند و پس از شکل‌گیری نهادهای قانونی، قدرت را به نمایندگان منتخب مردم واگذار کند.

اگر گذار تنها به جابه‌جایی اشخاص منجر شود و فرهنگ حذف، تمرکز قدرت و دشمن‌سازی باقی بماند، ایران بار دیگر همان چرخه تاریخی را تکرار خواهد کرد.

سیاستی متناسب با نیازهای امروز ایران

جامعه سیاسی ایران امروز به یک قرارداد ملی تازه نیاز دارد؛ قراردادی که نه بر نفرت از گذشته، بلکه بر توافق درباره آینده بنا شود. اصول چنین توافقی می‌تواند روشن باشد: حاکمیت قانون، برابری همه شهروندان، استقلال قوه قضائیه، آزادی بیان، انتخابات آزاد، جدایی نهاد دین از ساختار اجبار حکومتی، تمرکززدایی اداری، احترام به تنوع قومی و فرهنگی و تضمین حقوق زنان.

در حوزه اقتصاد نیز زمان عبور از دولت‌سالاری، انحصار و توزیع رانت فرا رسیده است. اقتصاد آزاد بدون قانون می‌تواند به سرمایه‌داری فاسد تبدیل شود و عدالت بدون آزادی اقتصادی نیز معمولاً به توزیع فقر می‌انجامد. ایران به اقتصادی رقابتی و شفاف نیاز دارد که در آن مالکیت خصوصی محترم باشد، انحصارهای حکومتی کنار گذاشته شوند و دولت به‌جای تجارت و بنگاه‌داری، بر تنظیم بازار، تأمین خدمات عمومی و حمایت از اقشار آسیب‌پذیر تمرکز کند.

فشار اقتصادی دیگر موضوعی انتزاعی نیست. داده‌های بانک جهانی برای سال ۲۰۲۵ از رشد منفی ۲٫۸ درصدی اقتصاد و تورم ۴۲٫۲ درصدی حکایت دارد. این ارقام نشان می‌دهد که ادامه وضع موجود فقط یک اختلاف سیاسی نیست؛ مستقیماً سفره، شغل و آینده خانواده‌های ایرانی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.   داده‌های بانک جهانی درباره ایران

ایران همچنین به بازتعریف سیاست خارجی خود نیازمند است. کشوری با موقعیت جغرافیایی، منابع طبیعی، جمعیت تحصیل‌کرده و پیشینه تاریخی ایران نباید منزوی، وابسته یا میدان رقابت قدرت‌های خارجی باشد. سیاست خارجی موفق نه با شعارهای دائمی، بلکه با سنجش منافع ملی شناخته می‌شود.

تعامل با جهان به معنای وابستگی نیست؛ همان‌گونه که استقلال نیز به معنای دشمنی همیشگی با جهان نیست. ایران آینده باید بتواند هم‌زمان با اروپا، آمریکا، چین، روسیه، کشورهای عربی، همسایگان و قدرت‌های آسیایی رابطه‌ای متوازن داشته باشد. معیار هر رابطه باید امنیت و رفاه مردم ایران باشد، نه وفاداری ایدئولوژیک به یک بلوک سیاسی.

کشور به دیپلماسی حرفه‌ای، تنش‌زدایی منطقه‌ای، جذب سرمایه و فناوری، دسترسی پایدار به بازارهای جهانی و بازگرداندن اعتماد ایرانیان خارج از کشور نیاز دارد. هیچ برنامه بازسازی اقتصادی بدون حل مناقشات خارجی، کاهش تحریم‌ها و ایجاد امنیت حقوقی برای سرمایه‌گذاری موفق نخواهد شد. در عین حال، هیچ توافق خارجی نیز بدون اصلاحات داخلی و جلب اعتماد مردم پایدار نمی‌ماند.

آغاز یک ایران تازه

گذار از افکار سال ۵۷ به معنای پاک‌کردن تاریخ یا نفی آرمان عدالت نیست. معنای آن، آموختن از تجربه‌ای پرهزینه است. عدالت بدون آزادی، به برابری در محرومیت می‌رسد. استقلال بدون تعامل، به انزوا تبدیل می‌شود. امنیت بدون قانون، ترس می‌آفریند و انقلاب بدون نهادسازی می‌تواند استبدادی تازه تولید کند.

نسل جدید ایران حامل پرسشی ساده اما بنیادین است: چرا ایران، با این همه ظرفیت انسانی و طبیعی، نباید کشوری عادی، آزاد، امن و توسعه‌یافته باشد؟

پاسخ این پرسش در بازگشت به هیچ دوره طلایی خیالی نیست. آینده ایران نه تکرار پیش از سال ۵۷ خواهد بود و نه ادامه نظام برخاسته از آن. جامعه ایران از هر دو تجربه عبور کرده و اکنون باید راهی متناسب با جهان امروز پیدا کند.

ما در پایان یک دوران ایستاده‌ایم؛ دورانی که با انقلاب آغاز شد، با جنگ و آرمان‌گرایی ادامه یافت و در انزوا، فرسودگی اقتصادی و شکاف نسلی به بن‌بست رسید. خروج از این بن‌بست به شجاعت نیاز دارد، اما نه فقط شجاعت اعتراض. ما به شجاعت گفت‌وگو، تحمل تفاوت، پذیرش خطا، کنارگذاشتن انتقام و ساختن نهادهایی نیاز داریم که از افراد قدرتمندتر باشند.

ایران آینده زمانی متولد می‌شود که سیاست از میدان نبرد ایدئولوژی‌ها به عرصه حل مسائل واقعی مردم بازگردد؛ زمانی که حکومت خود را خدمتگزار جامعه بداند، نه صاحب آن؛ و زمانی که جوان ایرانی برای داشتن یک زندگی معمولی مجبور به ترک سرزمین خود نباشد.

این گذار شاید دشوار و پرمخاطره باشد، اما ادامه وضع موجود نیز دیگر امکان‌پذیر نیست. مسئله اصلی این نیست که تغییر رخ خواهد داد یا نه؛ مسئله این است که آیا ایرانیان می‌توانند این تغییر را آگاهانه، مسالمت‌آمیز و مسئولانه مدیریت کنند و سرانجام کشوری بسازند که شایسته مردم آن باشد.