در تاریخ معاصر ایران، کمتر جریان سیاسیای به اندازه چپ و کمونیسم در عین اثرگذاری، محل مناقشه بوده است. از نخستین گروههای مارکسیستی و حزب توده تا سازمانهای چریکی دهههای بعد، اندیشه چپ برای بخش قابل توجهی از روشنفکران ایرانی زمانی مترادف با عدالت، مبارزه با استعمار، دفاع از کارگر و مخالفت با استبداد بود.
اما تاریخ را نمیتوان تنها از روی شعارها قضاوت کرد. فاصله میان آنچه یک ایدئولوژی وعده میدهد و آنچه در عمل به بار میآورد، گاهی بسیار زیاد است.
کمونیسم در ایران هرگز موفق نشد حکومتی سراسری تشکیل دهد و بنابراین نمیتوان همه عقبماندگیها، بحرانها و مصائب ایران معاصر را به آن نسبت داد. عوامل بسیار دیگری، از استبداد داخلی و ضعف نهادهای سیاسی گرفته تا دخالت قدرتهای خارجی، فساد، جنگ و تصمیمات اشتباه حکومتها در سرنوشت کشور نقش داشتهاند.
با این حال، جریان کمونیستی ایران در چند مقطع حساس تاریخی تصمیماتی گرفت که آثار آن تنها به اعضای همان جریان محدود نماند و بر مسیر سیاسی کشور نیز تأثیر گذاشت.
رؤیایی که از مسکو میآمد
پیروزی انقلاب بلشویکی روسیه در سال ۱۹۱۷ برای بسیاری از روشنفکران جهان یک حادثه شگفتانگیز بود. برای نخستین بار حکومتی ادعا میکرد که قصد دارد سرمایهداری را کنار بزند، جامعهای بدون طبقات اجتماعی ایجاد کند و قدرت را به کارگران و زحمتکشان بسپارد.
در کشوری مانند ایران که فقر، بیسوادی، فاصله طبقاتی و نفوذ خارجی مشکلاتی واقعی بودند، طبیعی بود که چنین اندیشهای طرفدارانی پیدا کند.
مشکل از جایی آغاز شد که برای بخشی از جریان کمونیستی ایران، اتحاد جماهیر شوروی نه یک کشور خارجی با منافع ملی خاص خود، بلکه الگویی تقریباً مقدس برای آینده تلقی شد.
اینجا نخستین تضاد جدی شکل گرفت: چگونه جریانی که خود را مدافع استقلال ایران معرفی میکرد، میتوانست در بزنگاههای تاریخی منافع یک قدرت خارجی را بر منافع ملی ایران مقدم بداند؟
این پرسشی است که سالها بر تاریخ حزب توده و بخش مهمی از چپ ایران سایه انداخت.
حزب توده و مسئله استقلال ملی
حزب توده ایران که در سال ۱۳۲۰ تأسیس شد، در مدت کوتاهی توانست به یکی از سازمانیافتهترین احزاب سیاسی ایران تبدیل شود. حزب در میان کارگران، دانشجویان، روشنفکران و حتی بخشی از نظامیان نفوذ قابل توجهی پیدا کرد.
نمیتوان منکر شد که حزب توده در گسترش برخی مفاهیم اجتماعی، تشکلیابی کارگران، توجه به حقوق زنان و رواج ادبیات سیاسی مدرن نقش داشت.
اما همان حزب در بزنگاههایی مانند مسئله امتیاز نفت شمال و بحران آذربایجان با اتهامی روبهرو شد که تا امروز از آن رهایی نیافته است: وابستگی بیش از اندازه به سیاست خارجی شوروی.
در ذهن بسیاری از ایرانیان، از همین نقطه مرز میان چپ عدالتخواه و چپ وابسته از میان رفت.
کمونیسم ایرانی به جای آنکه یک اندیشه بومی برای حل مشکلات ایران تولید کند، در موارد بسیاری مشغول ترجمه نسخههایی شد که در مسکو یا بعدها در دیگر مراکز کمونیستی جهان نوشته شده بودند.
این شاید یکی از بزرگترین شکستهای تاریخی آن بود.
وقتی ایدئولوژی جای ایران را گرفت
مشکل بنیادین بخشهایی از چپ سنتی ایران تنها وابستگی سیاسی نبود. نگاه ایدئولوژیک به جامعه نیز پیامدهای عمیقی داشت.
در قرائت کلاسیک مارکسیستی، بسیاری از پدیدههای اجتماعی از زاویه مبارزه طبقاتی تحلیل میشدند. جامعه به کارگر و سرمایهدار، استثمارگر و استثمارشده و نیروهای انقلابی و ضدانقلابی تقسیم میشد.
چنین نگاهی برای توضیح بخشی از واقعیت مفید بود، اما وقتی تبدیل به تنها ابزار فهم جامعه شد، پیچیدگی ایران را نادیده گرفت.
ایران فقط یک مسئله طبقاتی نداشت. مسئله توسعه، آموزش، دولت کارآمد، قانون، آزادی فردی، هویت ملی، روابط قومی، دین، سنت، مالکیت، صنعت و ارتباط با جهان نیز وجود داشت.
اما ایدئولوژیهای تمامیتخواه معمولاً پاسخهای ساده را به پرسشهای پیچیده ترجیح میدهند.
نتیجه آن بود که بخشی از روشنفکری ایران به جای پرسیدن این سؤال که چه چیزی برای ایران کار میکند؟ میپرسید: مارکس، لنین یا دیگر نظریهپردازان درباره این مسئله چه گفتهاند؟
همین تغییر کوچک در ظاهر، از نظر فکری بسیار بزرگ بود.
دشمنی با سرمایه، بدون فهم تولید
یکی دیگر از میراثهای مهم چپ در فضای فکری ایران، بدبینی گسترده نسبت به سرمایه، ثروت و بخش خصوصی بود.
طبیعی است که سرمایهداری بدون قانون و نظارت میتواند فساد، انحصار و نابرابری ایجاد کند. نقد سرمایهداری به خودی خود نه عجیب است و نه مخصوص کمونیستها.
اما در بخشهایی از ادبیات چپ ایران، ثروتمند شدن تقریباً مترادف با استثمار شد و کارآفرین با سرمایهدار زالوصفت یکی گرفته شد.
این نگاه بعدها بسیار فراتر از احزاب کمونیستی گسترش یافت.
جامعهای شکل گرفت که در آن گاهی پولدار بودن نیازمند دفاع بود، اما فقیر بودن میتوانست نشانه پاکی تلقی شود.
در حالی که هیچ کشوری تنها با تقسیم ثروت موجود توسعه پیدا نمیکند. ابتدا باید ثروت تولید شود.
کارخانه، فناوری، تجارت، سرمایهگذاری و کارآفرینی پیششرطهای ایجاد یک اقتصاد قدرتمندند. جامعهای که تولیدکننده ثروت را دشمن بداند، دیر یا زود چیزی برای تقسیم کردن نیز نخواهد داشت.
تجربه بسیاری از اقتصادهای کمونیستی جهان نشان داد که حذف مالکیت خصوصی و جایگزینی گسترده بازار با برنامهریزی متمرکز، میتواند به کمبود، کاهش انگیزه، بوروکراسی و عقبماندگی اقتصادی منجر شود.
مشکل این بود که بسیاری از روشنفکران ایرانی سالها حاضر نبودند این تجربه را جدی بگیرند.
مبارزه مسلحانه و تقدیس خشونت
در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ شکل دیگری از چپ در ایران رشد کرد: گروههایی که تصور میکردند تغییر سیاسی تنها از لوله تفنگ بیرون میآید.
برای بخشی از نسل جوان آن دوره، چریک بودن به نمادی از فداکاری، شجاعت و مبارزه تبدیل شد.
اما تقدیس خشونت هزینهای دارد.
وقتی حذف فیزیکی مخالف به ابزاری مشروع برای سیاست تبدیل شود، گفتوگو، انتخابات، مصالحه و اصلاحات به نشانه ضعف تبدیل میشوند.
در چنین فضایی، سیاست دیگر رقابت بر سر برنامه بهتر نیست؛ جنگ میان خیر و شر است.
این میراث تنها متعلق به چپ نبود و جریانهای سیاسی دیگر ایران نیز بارها گرفتار آن شدند، اما برخی سازمانهای مارکسیستی در رواج فرهنگ مبارزه مسلحانه سهم مهمی داشتند.
ایران برای توسعه بیش از هر چیز به نهاد احتیاج داشت، اما بخش بزرگی از سیاست آن دوران در جستوجوی انقلاب بود.
چپ و انقلاب ۱۳۵۷
یکی از تراژیکترین فصلهای تاریخ چپ ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ رقم خورد.
بسیاری از گروههای چپ در سقوط نظام پیشین نقش داشتند و بخشهایی از آنان تصور میکردند انقلاب تنها مرحلهای در مسیر ایجاد جامعهای سوسیالیستی است.
اما خیلی زود روشن شد که نیروی اصلی انقلاب مسیر دیگری دارد.
بخشهایی از چپ حتی در سالهای نخست پس از انقلاب نیز حمایت از جریان حاکم را با مفاهیمی مانند مبارزه با امپریالیسم توجیه کردند. برای بعضی از آنان، ضدآمریکایی بودن یک حکومت اهمیت بیشتری از میزان پایبندی آن به آزادی سیاسی پیدا کرده بود.
این شاید مهمترین تناقض تاریخی بخشی از چپ ایران باشد.
جریانی که خود را آزادیخواه میدانست، گاهی حاضر بود آزادی را در برابر «مبارزه با امپریالیسم» مسئلهای فرعی تلقی کند.
سرانجام همان فضای سیاسی بسیاری از نیروهای چپ را نیز از صحنه کنار زد.
در واقع چپ ایران تا حدی قربانی همان نوع سیاستی شد که خود سالها به عادی شدن آن کمک کرده بود: سیاست حذف.
آیا همه دستاوردهای چپ منفی بود؟
پاسخ منصفانه، خیر است.
اگر قرار باشد تاریخ را جدی بگیریم، باید میان نقد یک ایدئولوژی و انکار تمام مطالبات اجتماعی طرفداران آن تفاوت بگذاریم.
بخش مهمی از توجه جامعه ایران به حقوق کارگران، بیمه، امنیت شغلی، آموزش عمومی، کاهش نابرابری و حقوق زنان تحت تأثیر روشنفکران و فعالان چپ نیز بوده است.
بسیاری از افرادی که به جریانهای چپ پیوستند، نه عامل یک کشور خارجی بودند و نه در پی ویرانی ایران. بسیاری از آنان با انگیزه عدالت، آزادی و بهبود وضعیت مردم وارد سیاست شدند و برخی برای عقاید خود هزینههای سنگینی نیز پرداختند.
مشکل در بسیاری موارد نه آرمان عدالت، بلکه نسخهای بود که برای رسیدن به آن پیشنهاد میشد.
عدالت اجتماعی ضرورت دارد، اما عدالت بدون آزادی میتواند به استبداد منجر شود.
برابری فرصت ارزشمند است، اما برابری اجباری نتیجهها میتواند انگیزه را از میان ببرد.
دولت باید از ضعیفترین اقشار جامعه حمایت کند، اما دولتی که صاحب همه چیز شود ممکن است خود به بزرگترین انحصارگر تبدیل شود.
فروپاشی یک رؤیا
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ فقط سقوط یک کشور نبود؛ شکست یکی از بزرگترین آزمایشهای ایدئولوژیک قرن بیستم بود.
کشوری که قرار بود الگوی جامعه آینده باشد، پس از دههها رقابت با غرب از هم فروپاشید.
پیش از آن نیز مشکلات اقتصادهای متمرکز، کمبود کالا، محدودیتهای سیاسی و سرکوب مخالفان دیگر قابل پنهان کردن نبود.
برای چپ سنتی در بسیاری از نقاط جهان، این حادثه یک زلزله فکری بود.
در ایران اما برخی از باورهای اقتصادی و فرهنگی چپ حتی پس از افول سازمانهای کمونیستی باقی ماندند: بدبینی به بازار، دشمنی با سرمایهدار، انتظار حل همه مشکلات توسط دولت و توزیعگرایی بدون توجه کافی به تولید.
به همین دلیل ممکن است یک جامعه دیگر حزب کمونیست قدرتمندی نداشته باشد، اما همچنان بخشی از اقتصاد و ذهنیت سیاسی آن تحت تأثیر سنتهای چپ باقی مانده باشد.
سرنوشت چپ در ایران فردا چه خواهد شد؟
چپ ایران در آینده احتمالاً دیگر نمیتواند با همان چهره قرن بیستم بازگردد.
پرچم سرخ، دیکتاتوری پرولتاریا، اقتصاد کاملاً دولتی و ستایش اتحاد شوروی برای بخش بزرگی از نسل جدید جذابیت گذشته را ندارد.
نسل جوان ایران به جهان دسترسی دارد. میتواند تجربه کره شمالی را در کنار کره جنوبی ببیند، آلمان شرقی را با آلمان غربی مقایسه کند و عملکرد اقتصادهای بسته و باز را کنار یکدیگر بگذارد.
اما این به معنای مرگ کامل چپ نیست.
تا زمانی که فقر، نابرابری، تبعیض و بیعدالتی وجود داشته باشد، اندیشههای چپ نیز مخاطب خواهند داشت.
احتمالاً اگر چپ بخواهد در ایران فردا حضور مؤثری داشته باشد، باید از کمونیسم کلاسیک فاصله بگیرد و بیشتر به نوعی سوسیالدموکراسی نزدیک شود؛ جریانی که اقتصاد بازار و مالکیت خصوصی را میپذیرد، اما در کنار آن خواهان تأمین اجتماعی، آموزش عمومی قدرتمند، حمایت از کارگران، مالیات عادلانه و کاهش نابرابری است.
چنین چپی اگر استقلال ملی، آزادیهای فردی، انتخابات، حقوق مالکیت و اقتصاد رقابتی را بپذیرد، میتواند یکی از جریانهای طبیعی یک جامعه متکثر باشد.
اما اگر دوباره به همان ادبیات ضدسرمایه، ضدغرب، انقلاب دائمی و تقدیس دولت بازگردد، احتمالاً سرنوشت متفاوتی از گذشته نخواهد داشت.
ایران فردا به چه چیزی نیاز دارد؟
شاید بزرگترین اشتباه سیاست ایران در یک قرن گذشته این بوده که بارها میان دو قطب افراطی گرفتار شده است.
از یک سو اقتصادی که در آن ثروت و قدرت بدون نظارت متمرکز شود میتواند به فساد و نابرابری عمیق منجر شود. از سوی دیگر دولتی که بخواهد مالک، مدیر و توزیعکننده همه چیز باشد، دیر یا زود آزادی اقتصادی و سپس آزادی سیاسی را محدود میکند.
ایران فردا نه به حذف کامل چپ احتیاج دارد و نه به بازگشت کمونیسم.
به رقابت آزاد اندیشهها نیاز دارد.
چپ باید از عدالت سخن بگوید، لیبرالها از آزادی، ملیگرایان از منافع و هویت ملی، محافظهکاران از ثبات و سنت، و دیگر جریانها نیز دیدگاه خود را عرضه کنند. سپس جامعه باید بتواند میان این ایدهها انتخاب کند.
مشکل از زمانی آغاز میشود که یک جریان تصور کند حقیقت را به طور کامل در اختیار دارد و دیگران یا باید تسلیم شوند یا حذف.
درس کمونیسم برای ایران شاید بیش از هر چیز همین باشد.
عدالت بدون آزادی خطرناک است.
برابری بدون تولید پایدار نیست.
و ایدئولوژی، هر اندازه زیبا و آرمانگرایانه باشد، اگر بالاتر از انسان، تجربه و منافع ملی قرار گیرد، میتواند به جای ساختن آینده، یک کشور را سالها درگیر جبران اشتباهات گذشته کند.
چپ در ایران فردا احتمالاً باقی خواهد ماند؛ اما بقای آن نه به میزان وفاداریاش به مارکس، لنین یا خاطرات قرن بیستم، بلکه به تواناییاش برای پاسخ دادن به مسائل واقعی ایران قرن بیستویکم بستگی خواهد داشت.
و شاید بزرگترین آزمون آن نیز همین باشد: آیا میتواند عدالت را بخواهد، بدون آنکه آزادی را قربانی کند؟