تاریخ استارگیتها و چاکراهای زمین؛ آرزوی قدیمی آدمی برای ساختن دری میان خاک و ستاره
غروب است و صخرههای سرخ مثل زغالِ رو به خاموشی میدرخشند. چند نفر روی سنگی نشستهاند؛ چشمها بسته، دستها بر زانو. یکی نفسش را شمرده بیرون میدهد. دیگری آهسته میگوید در سینهاش چیزی لرزید. راهنما توضیح داده که اینجا یکی از ورتکس های زمین است؛ جایی که انرژی از دل خاک بالا میآید و آدمی را به کیهان وصل میکند.
چنین صحنهای در سدونا، شهرکی در ایالت آریزونا، هر روز تکرار میشود. مجلهای آمریکایی این شهر را لورد نیو ایج نامیده است. جایی که فروشگاههای انواع کریستال و تورهای معنوی خیابانهایش را پر کردهاند.
نمیخواهم دربارهی آدمهای روی آن صخره داوری کنم. آرامشی که حس میکنند واقعی است، و نیازی که پشت آن ایستاده، نیاز شرمآوری نیست. پرسش من چیز دیگری است. این درگاه را چه کسی ساخت، کی ساخت، و با چه مصالحی؟ و آنچه آدمها در آن لحظه حس میکنند، از کجا میآید؟
پاسخی که در جستوجو یافتم شاید غافلگیرتان کند. واژهی ورتکس به این معنا هنوز نیمقرن عمر ندارد. اما ایدهی دری میان زمین و آسمان از آن بسیار کهنتر است. آدمی همیشه برای آسمان در ساخته؛ فقط در هر عصر با مصالح همان عصر.
یک نام، سه جهان
استارگیت واژهای است که سه جهان متفاوت را یدک میکشد، و همین کافی است تا گفتوگو دربارهاش پر از سوءتفاهم شود.
نخستین را اهل سینما میشناسند: فیلمی علمیتخیلی در ۱۹۹۴ و سریالهایی که از آن زاده شد، دربارهی حلقهای باستانی که دو سیاره را به هم میپیوندد.
دومی واقعی است و کمتر شناختهشده: پروژهی استارگیت، برنامهای محرمانه که ارتش آمریکا و بعدها سازمانهای اطلاعاتی این کشور سالها دربارهی دیدن از راه دور پیش بردند. به آن برمیگردم.
سومی از آنِ دنیای معنوی New Age است: استارگیت به معنای نقطهای بر پیکر زمین که میگویند کیهان از آنجا به ما نزدیکتر است. (نیو ایج جریانی معنوی و باطنی در غرب است که از دههٔ ۱۹۷۰ رواج یافت و باورهایی مثل انرژیهای زمین، چاکرا و ارتباط با ساحتهای بالاتر را در بر میگیرد؛ دین یا سازمانی واحد نیست.)
طنز ماجرا این است که دومی هیچ نسبتی با سومی ندارد. اما نامها نسبت میسازند، حتی وقتی واقعیت نمیسازد.
معتقدان چه میگویند؟
چون روایتها در این حوزه پراکنده است، نخست باید دید خودِ باورمندان چه میگویند.
زمین موجودی زنده است. همانطور که در سنتهای هندی بدن انسان هفت مرکز انرژی یا چاکرا دارد، زمین هم مراکزی دارد. هر نویسنده فهرست و نقشهی خودش را میکشد؛ فهرست واحد و مورد توافقی در کار نیست. برای نمونه، در برخی نوشتههای عامهپسند، کوه شستا در کالیفرنیا را چاکرای ریشهی جهان مینامند. نقطههایی را ورتکس میخوانند، یعنی جاهایی که انرژی زمین نیرومندتر است، و گاه خطوطی نامرئی (لیلاینها) میان آنها میکشند. درگاه یا استارگیت در این روایت نقطهای است که ارتباط با ساحتهای بالاتر، یا حتی با موجوداتی از ستارگان، آسانتر میشود.
اینها را بهعنوان ادعا نقل میکنم، نه واقعیت. اما برای فهمیدن این باور باید دید از کجا آمده.
جویبارهایی که به هم رسیدند
چاکرا واژهای سانسکریتی به معنای چرخ است و در سنتهای تنتری هند به مراکزی در پیکر لطیف انسان اشاره دارد. اما نسخهی هفترنگ و رنگینکمانی که امروز بر پوستر کلاسهای یوگا میبینیم، به باور بسیاری از پژوهشگران بیشتر محصول سدهی بیستم غرب است؛ از ترجمهی انگلیسی متنی تنتری به نام قدرت مار در ۱۹۱۹ (جان وودراف، با نام آرتور آوالون) گرفته تا کتابهای عامهپسند دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰. بردن این نظام از بدن انسان به پیکر زمین گامی دیگر بود، و گامی کاملاً مدرن.
ایدهی خطوط زمین از جایی دیگر میآید. آلفرد واتکینز، بازرگان و پژوهشگر آماتور انگلیسی، در ۱۹۲۱ متوجه شد که بسیاری از تپهها، سنگهای ایستاده و کلیساهای قدیمی بریتانیا روی خطوطی مستقیم ردیف شدهاند. او اینها را مسیرهای قدیمی رفتوآمد میدانست، نه خطوط انرژی. در دههی ۱۹۶۰ نویسندگانی مانند جان میشل همین خطوط را به انرژی زمین و حتی بشقابپرندهها گره زدند، و لیلاین به شکل امروزیاش درآمد.
در ۱۹۶۸ اریش فون دنیکن در کتابی پرفروش بناهای باستانی را یادگار مسافران فضایی خواند و گمان ورودیها و درگاههای کیهانی رنگ تازه گرفت. چند سال بعد جیمز لاولاک فرضیهی گایا را مطرح کرد: زمین مانند یک سامانهی خودتنظیمگر عمل میکند. این فرضیهای علمی با دامنهای محدود بود؛ اما وقتی به ادبیات عامه رسید، زمین زنده را به معنای تحتاللفظی در پی آورد.
و سرانجام سدونا. به روایت موزهی میراث این شهر، واژهی ورتکس را در ۱۹۸۰ پیج برایانت، که خود را مدیوم میدانست، رواج داد؛ او میگفت موجودی به نام آلبیون نقاط انرژی منطقهی صخرههای سرخ را به او نشان داده است. آلبیون نخست از هفت نقطه گفت؛ امروز چهار مکان (بل راک، کتدرال راک، ایرپورت مسا و بوینتون کانیون) بهعنوان ورتکسهای اصلی شناخته میشوند. سدونا البته از دههی ۱۹۶۰ پایگاه جنبشهای معنوی بود؛ ادعای برایانت بر خاکی افتاد که از پیش آماده بود. در ۱۹۸۷ هم رویداد همگرایی هماهنگ، به ابتکار خوزه آرگوئلس، گفته میشود هزاران نفر را در مکانهای مقدس گرد آورد و به این باور دامنهای جهانی داد.
پس ورتکس محصول چند جریان جدا از هم است: واژهای از هند، پژوهشی آماتور در دشتهای انگلستان، ادبیات فضایی دههی شصت، و ادعایی مدیومی در ۱۹۸۰. هیچکدام از دل کاوش در خودِ زمین بیرون نیامده است.
استارگیتِ واقعی
حالا برگردیم به آن استارگیتِ دوم؛ چون داستانش شاید بیش از هر چیز دربارهی طبیعت انسان است.
از اوایل دههی ۱۹۷۰، نهادهای اطلاعاتی آمریکا نگران بودند که شوروی در زمینهی پدیدههای روانی پژوهش میکند. در سایهی همین نگرانی، پژوهشهایی در مؤسسهی تحقیقات استنفورد (SRI) آغاز شد که چیزی را دیدن از راه دور مینامید؛ ادعای توانایی احساس مکانی یا رویدادی دوردست با ذهن. برنامه به شکلهای مختلف ادامه یافت و در دههی ۱۹۸۰ نامش استارگیت شد.
در ۱۹۹۵ پروژه به سیا منتقل شد و سیا از مؤسسهی امریکن اینستیتیوتز فور ریسرچ خواست آن را بسنجد. ارزیابان نتیجه گرفتند که دیدن از راه دور هرگز اطلاعات قابلاستفادهای برای عملیات اطلاعاتی تولید نکرده است. برنامهای که حدود بیست میلیون دلار هزینه برده بود و از ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۵ ادامه داشت، بسته و بعد از محرمانگی بیرون آورده شد.
این ماجرا نه رسوایی است و نه معجزه. اما درس خوبی دارد؛ حتی وقتی دولتی ثروتمند و نگران، سالها دنبال چنین توانی بگردد، هنوز دلیلی قانعکننده بهدست نمیآید. وقتی ادعایی را میشود آزمود، باید آزمودش. و اگر آزمایشها نتیجه ندادند، باید صادقانه همین را گفت.
درگاه در سنتهای دیرین
اگر ورتکس جوان است، درگاه از کهنترین استعارههای ماست. میرچا الیاده، پژوهشگر ادیان، نشان داد که در بسیاری از فرهنگها جایی هست که مرکز جهان شمرده میشود: کوهی، درختی، ستونی یا بنایی که زمین و آسمان از آنجا به هم میرسند. او این را محور جهان مینامید.
در کتاب مقدس، یعقوب سنگی را زیر سر مینهد، در خواب نردبانی میبیند که زمین را به آسمان میرساند، و بامداد آن جا را دروازهی آسمان میخواند. نام بابل را به دروازهی خدایان معنا کردهاند. در ایران باستان، البرز در اوستا کوهی اسطورهای است که آسمان و زمین را به هم میپیوندد، و پل چینوَد پلی است که روانها پس از مرگ از آن میگذرند. در سنت اشراقی سهروردی هم میان زمین و آسمانها جهانی هست که با نامهایی چون ناکجاآباد و هورقلیا از آن سخن میگفت، و هانری کربن بعدها آن را جهان خیال (mundus imaginalis) نامید.
تفاوت اینها با ورتکس چیست؟ در این سنتها درگاه نماد است یا فضایی آیینی: جایی که انسان با نیایش، سفر یا سلوک بالا میرود. هیچکس نمیگوید اگر با دستگاه درست بسنجی، میدانی غیرعادی خواهی یافت. ورتکس اما ادعایی دربارهی فیزیکِ زمین است، و ادعای فیزیکی را میشود، و باید، آزمود.
شواهد چه میگویند؟
میدان مغناطیسی زمین واقعی است و هر قطبنمایی بخشی از آن را نشان میدهد. اما این میدان تقریباً مثل آهنربایی بزرگ با دو قطب رفتار میکند. هفت مرکز یا چاکرایی در آن دیده نمیشود. رنگ سرخ صخرههای سدونا هم به اکسید آهن در ماسهسنگها برمیگردد و نشانهی انرژی نیست. تا آنجا که میدانم، شاهد معتبری که این نقطهها را از نظر فیزیکی از اطرافشان متمایز کند منتشر نشده است. اگر ادعایی هست، باید با اندازهگیری شفاف و آزمونی که ناباوران هم بتوانند تکرارش کنند نشان داده شود.
اما همینجا باید منصف بود. تجربهی آدمها واقعی است. حضور در طبیعت، ارتفاع، سکوت، تماشای غروبی بزرگ، و حتی انتظاری که یک جمع دارد، میتواند بدن را آرام کند و حس شگفتی بیاورد. پژوهشهای روانشناسی نشان دادهاند که طبیعت و حس شگفتی (awe) بر خلقوخو و فشار روانی اثر میگذارند. برای توضیح آن نیازی نیست به انرژی زمین پناه ببریم، اما نیازی هم نیست آن را تحقیر کنیم. آنچه میماند این است؛ تجربهای واقعی، با توضیحی اثباتنشده.
زمین از آنِ کیست؟
بُعد دیگری هم هست. وقتی یک سرزمین مرکز انرژی میشود، اقتصادی در پیرامونش میروید. تور، کتاب، کریستال، کارگاه، بلیط. و همینجا پرسشی اخلاقی سر برمیآورد. مردمی که پیش از آمدن اروپاییها در این منطقه میزیستند، پیش از واژه ورتکس با این زمین پیوندی داشتند که منطق و نام خودش را داشت. هر جا نام آنان را در تبلیغات گردشگری میبینیم (بومیان از دیرباز اینجا را مرکز انرژی میدانستند)، باید پرسید گوینده کیست و ادعا از کدام منبع آمده. بسیاری از این جملهها بدون هیچ ارجاعی تکرار میشوند. اگر قرار است به سنت بومی استناد کنیم، باید صدای خودِ آنان را بشنویم، نه فقط کسانی را که از این سرزمین کسبوکار ساختهاند.
این به معنای تحقیر کسی نیست، نه بومیان و نه گردشگرانی که با دلی پر از امید آمدهاند. فقط یادآوری است که احترام با دقت شروع میشود.
چرا هنوز دنبال درگاه میگردیم؟
شاید پرسش اصلی این نباشد که درگاه هست یا نیست، بلکه این باشد که ما چرا همیشه آن را میجوییم. آدمیزاد موجودی است که زندگیاش را میان دو چیز میگذراند؛ خاکِ زیر پا و آسمانِ بالای سر. و در هر عصر برای پر کردن فاصله میانشان مصالحی داشته است. کوه و ستون و نردبان، زیگورات و نیایش و سلوک. و امروز تور و انرژی و واژههایی که علمی به نظر میرسند.
در این جستوجو، نکتهای هست که ورتکسها با همه هیاهویشان از آن غافلاند. واقعیترین پیوند میان زمین و کیهان نیازی به باور ندارد. اتمهای سنگینتر از هیدروژن و هلیوم در بدن ما، مثل کربن و اکسیژن و آهن، در دل ستارگان ساخته شدهاند، پیش از آنکه زمین شکل بگیرد. نور ستارهها پس از سالها سفر هر شب به چشم ما میرسد. شهابسنگها گاه در آسمان میسوزند و گاه تا خاک میرسند. این درگاه در نقطهای خاص نیست، در خودِ ماده است، همهجا هست و به راهنما و بلیط نیاز ندارد.
شاید ورتکسها از آن رو دلپذیرند که نیازی را برآورده میکنند که کهنتر از همه ماست؛ جایی برای ایستادن و گفتن اینجا. و این نیاز را میشود بیادعای فیزیکی هم پاسخ داد، صخرهای که غروبش شگفتانگیز است، ارزشش به انرژی وابسته نیست.
بر سنگ سرخ آریزونا، یا بر سنگی در دامنهٔ البرز، میشود نشست، به آسمان نگاه کرد و دانست که تکهای از آن ستارهها در بدن ماست. این دانستن، دستکم، دروغی در خود ندارد.
برای مطالعه بیشتر
American Institutes for Research (1995). An Evaluation of Remote Viewing: Research and Applications.
Hanegraaff, W. J. (1996). New Age Religion and Western Culture. Brill.
Heelas, P. (1996). The New Age Movement. Blackwell.
Eliade, M. (1957). The Sacred and the Profane.
Watkins, A. (1925). The Old Straight Track.
Michell, J. (1969). The View over Atlantis.
Avalon, A. [J. Woodroffe] (1919). The Serpent Power.
Corbin, H. Spiritual Body and Celestial Earth (English translation, 1977).
American Heritage, The New Old West in Sedona.
KJZZ / Fronteras Desk, How did Sedona's vortex legend begin?
