شهری که بیستون و طاق‌بستان دارد، اگر شاعری پرورش دهد، شاید نتواند به سادگی آن سنگ‌نبشته‌های کهن را فراموش کند. رحیم معینی کرمانشاهی در پانزدهم بهمن ۱۳۰۱ در کرمانشاه زاده شد. اما شعرش به جای سنگ، با آب نوشته شد؛ با آن چیزی که می‌جرد و می‌رود و با همه می‌ماند.

     این نوشته می‌خواهد از مردی بگوید که هم ترانه‌سرا بود، هم نقاش، هم روزنامه‌نگار، هم تاریخ‌نویس به زبان نظم؛ و چرا شعرش، بیش از آنکه شعر عاشقانه‌ای ساده باشد، کنجکاویِ رنج است.

تبار و خاک

     پدرش کریم‌خان معینی بود؛ کسی که با لقب سالار معظم شناخته می‌شد و مدتی حاکم اصطهبانات فارس بود. مادرش اهل کازرون بود. گویا خونی از دو سرزمین در رگش دویده بود؛ نه فقط از غرب و جنوب، بلکه از دو نسلِ مختلف. نسلی که مقام دولتی داشت و نسلی که به آزادی می‌اندیشید.

     جدش، حسین‌خان معین‌الرعایا، از همراهان مشروطه در غرب ایران بود و در همین راه جان باخت. اگر این روایت درست باشد، کودکی معینی در خانه‌ای گذشت که یادِ یک شهید در آن زنده بود و شاید از همین‌جا فهمید که کلمه و آزادی در این خانواده همیشه نزدیک به هم بوده‌اند.

     او در کرمانشاه درس خواند. از نوجوانی به تاریخ و ادبیات دلبسته بود و در کنار آن نقاشی می‌کرد؛ تا جایی که می‌گویند آخرین نقاشی‌اش، پرتره مسیح با مداد سیاه، به سال ۱۳۲۵ می‌رسد. اما در یک منبع دیگر آمده که نقاشی را از حدود ۱۳۴۱ آغاز کرد؛ این دو نقل قول با هم نمی‌خوانند و نمی‌توان هر دو را قطعی پنداشت. آنچه مسلم است این است که چشمِ نقاش در شعرش بیدار ماند.

     بیماری پدر، پس از دیپلم، او را از ادامه تحصیل باز داشت. مدرسه تمام شد، اما خواندن تمام نشد و بیشتر دانشش را از کتاب‌ها و زندگی به دست آورد.

شهریورِ بیداری

     شهریور ۱۳۲۰ ایران را از خواب پراند. نیروهای متفق مرز را شکستند، رضاشاه از قدرت کنار رفت و فضای سیاسی کشور باز شد. معینی، که تا آن روز نوجوانی بیش نبود، همان موقع وارد فعالیت سیاسی شد. نشریه‌ای که مدیریت کرد، سلحشوران غرب، از ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ در کرمانشاه منتشر می‌شد. نام خود نشریه هم یک مانیفست کوچک است؛ آن مرد می‌خواست قلم را سلاحی بداند.

     معینی از دکتر مصدق و جنبش ملی شدن نفت پشتیبانی می‌کرد. منابع می‌گویند همین پشتیبانی به دستگیری، زندان و تبعید او به قلعه فلک‌الافلاک خرم‌آباد انجامید. قلعه‌ای که نامش به معنای آسمانِ آسمان‌ها است، و تاریخش از آن نام تنگ‌تر و دل‌گرفته‌تر. اطلاع دقیقی در مورد زمان دستگیری و بازگشتش نیست اما می‌گویند پس از ا زندان به تهران رسید و از آنجا دوباره روی کاغذ آمد.

     این بخش از زندگی او کلید فهم شعرش است. کسی که یک‌بار به خاطر کلمه زندانی شده باشد، بعدها هر واژه‌ای را با وزنه می‌سنجد و شاید همین وسواسِ وزن‌کشی، بعدها به زبان شعرش راه یافت.

رادیو، نه به معنای کار

     از سال ۱۳۳۰ معینی به رادیو راه یافت. به نقل منابع، استخدامش با دستخط یک مقام بلندپایه در دولت مصدق انجام شد. اما در این که امضاکننده دقیقاً چه کسی بود، نام مصدق و حسین فاطمی هر دو آمده است، و نمی‌توان به یکی از آن دو قطعیت داد.

     مسیر اداریش در آنجا طولانی است. خبرنگار پارلمان، رئیس بایگانی خبرگزاری پارس، رئیس دایره گفتارهای رادیو، رئیس دفتر رادیو تهران، دبیر شورای نویسندگان، معاون رادیو تهران، رئیس کمیسیون نمایش‌های ملی و سرویراستار کمیته شعر و ترانه. این فهرست خشک، در واقع داستان یک مرد است که از خبر شروع کرد، از میان نمایش گذشت و به شعر رسید. یعنی همه‌جا با کلمه سر و کار داشت.

     رادیوی آن سال‌ها همان کارگاهی بود که صدای شاعر را از کتاب بیرون می‌آورد و وارد اتاق نشین خانه‌ها می‌کرد. معینی متن می‌نوشت تا دهها هزار شنونده، همزمان، آن را بشنوند و می‌دانست شعر وقتی از رادیو پخش می‌شود، تنها نیست و با ساز و با صدا در یک اتاق می‌نشیند.

ترانه‌هایی که از رادیو به خانه‌ها رفتند

     معینی از حدود سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۲ با نزدیک به شصت آهنگساز کار کرد. نزدیک‌ترین همراهش علی تجویدی بود. گفته‌اند نزدیک چهل اثر مشترک با او ساختند و نخستین ترانه‌اش برای برنامه گل‌ها با آهنگ تجویدی ضبط شد. پرویز یاحقی، همایون خرم و بزرگ‌لشگری هم از آهنگسازانی بودند که شعر او را به موسیقی سپردند. نام برخی ترانه‌هایش همچنان در حافظه مانده است:

این همه آشفته‌حالی، افسانه عشق، سنگ خارا، رفتم که رفتم، کودکی، نگران، جای تو خالی، تو بخوان، طاووس، آبشار. مرضیه سنگ خارا و طاووس را خواند. دلکش، حمیرا و داریوش اقبالی هم از خوانندگان شعرهای او بودند و آبشار با صدای یاسمین به یاد مانده است. در آهنگ آبشار بزرگ‌لشگری همکاری کرد و در آهنگ طاووس، نوازنده‌ای مثل پرویز یاحقی نقش داشت.

     این نام‌ها را برای فهرست ننوشتم. ترانه‌های او نشان می‌دهند یک شعرِ ماندنی چگونه با کمک صدا، ساز و دهانِ چند نسل از دهه‌ها عبور می‌کند.

     جمع آثارش را حدود چهارصد ترانه و ۹۴ هزار بیت شعر نوشته‌اند. این عددها تقریبی‌اند و به نقل منابع آمده‌اند. اما حتی اگر کمی بتوان آن را کم و زیاد کرد، نشان می‌دهند که او نه شاعرِ دو سه غزل، بلکه کارگرِ واژه بود.

آنچه یک ترانه‌سرای را شاعر می‌کند

     معینی برای ترانه‌سرایی اصولی داشت؛ شاعر باشی، حالت‌های کلام با آهنگ هماهنگ باشد، کلمه را میان دو برش موسیقی نشکنی و به خط فکری آهنگ وفادار بمانی. این اصول نشان می‌دهد او ترانه را شعری کوچک نمی‌دانست. شعری می‌دانست که باید با نفس هم بیاید.

     سیمین بهبهانی آثار او را دارای پیوندی قوی میان واژه و موسیقی و فراتر از عشق و معشوق دانسته است. به نظر من همین نکته را باید با ذوق نقاشی او نیز خواند؛ ترانه‌هایی مثل طاووس و آبشار تصویر می‌سازند، نه فقط احساس.

زبانِ دوره‌گرد

     زبان معینی سنت‌گراست. افعال کهن، افعال پیشوندی، و گاهی باستان‌گرایی در اسم و صفت. در شگردهایش ایهام، اسلوب معادله و حسن تعلیل برجسته‌تر از تشبیه و استعاره‌های تکراری است. تخلص‌هایش عشقی، شوقی، امید و سرانجام معینی بودند؛ سه نام که کنار گذاشته شدند و یکی ماند.

     این زبان با آنچه مردم از ترانه انتظار داشتند فاصله داشت و شاید همین فاصله راز ماندگاری آن باشد. ترانه‌هایی که کلمه‌هایشان کمی بلندتر از زبان روزمره است، خواننده را وامی‌دارند که بالا بکشد، نه آنکه پایین بیاید.

رنج، نه به معنای زاری

     پژوهشی در نشریه پژوهش‌نامه جریان‌شناسی شعر و داستان ادبیات معاصر ایران نشان می‌دهد مضمون اصلی شعر معینی رنج است. این رنج بیشتر رنگ اجتماعی و فرهنگی دارد نه فقط دردِ یک عاشق، بلکه دردِ مردمی که در آن سال‌ها زیسته‌اند. در برخی شعرها هم نشانه‌هایی از رنج فکری و فلسفی دیده می‌شود. تحلیل این پژوهش بیشتر بر دو کتاب او استوار است: ای شمع‌ها بسوزید و خورشید شب.

     شاید به همین دلیل است که نام کتاب‌هایش هم دو سو دارد؛ شمع باید بسوزد تا روشنی بدهد، و خورشیدِ شب یعنی چیزی که هم در تاریکی است و هم نور. همه‌چیز به تضادی می‌ماند که می‌تواند شعر شود. این برداشت  من از نویسنده است و در جایی نیامده.

تاریخی به زبان نظم

     معینی فقط شاعر دل نبود. از سال ۱۳۷۲، هر روز دوازده تا پانزده ساعت، به سرودن تاریخ منظوم ایران پرداخت و آنچه سرود کتاب شاهکار است. تاریخ ایران از ساسانیان تا قاجار، به وزن شاهنامه. منابع تعداد جلدهای آن را یکسان نمی‌نویسند؛ گزارشی از ده جلد سخن می‌گوید و همان گزارش اشاره می‌کند که بیماری او را از تمام‌کردن باز داشت.

     کسی که هم ترانه‌سرا باشد و هم تاریخ‌گوی منظوم، می‌تواند هم به دل خطاب کند هم به حافظه جمعی؛ و معینی هر دو را می‌خواست.

شاعری که از دعوت نادیدی

     در زندگی‌نامه‌اش چند حادثه هست که او را به همان‌قدر که شعرش در یاد می‌آورد، نشان می‌دهند. بنا به گزارش‌ها، در میان کارکنان رادیو دعوت‌نامه جشن هنر شیراز را پاره کرد. دو مدال جشن پنجاهمین سال سلطنت پهلوی را نپذیرفت و باز فرستاد. در مهر ۱۳۵۴، پس از بیست‌ودو سال خدمت، حکم بازنشستگیش صادر شد. (این روایت‌ها فقط در یک منبع وجود دارد و صحت آنرا نمی توانم تأیید کنم)

دفترهایی که ماندند

     از او چند کتاب مانده است: ای شمع‌ها بسوزید، فطرت، خورشید شب، حافظ برخیز، و شاهکار. پسرش حسین معینی کرمانشاهی نیز به هدف چاپ درست ترانه‌ها، دو کتاب خواب نوشین و راز خلقت را منتشر کرد.

پایان و آنچه می‌ماند

     معینی کرمانشاهی در بیست‌وششم آبان ۱۳۹۴، در بیمارستان جم تهران، در ۹۳سالگی درگذشت و در گورستان بی‌بی سکینه کرج، کنار همسرش آرمید. شاعری که می‌دانست شمع باید بسوزد، سوخت و نورش باقی ماند.

     او از نسلی بود که شعر را نه فقط می‌نوشتند، بلکه می‌زیستند؛ میان رنج، نور، تاریخ و نغمه. شاید بتوان اینگونه خلاصه‌اش کرد:

 معینی صدای کسی بود که می‌خواست شعر در خانه‌ها بماند و ماند.

پرده‌پرده آن قدر از هم دریدم خویش را

تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من‌ها بود سوخت

کُشتم آن خویش و زخاکش پروریدم خویش را

خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است

بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را

معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس

خویش‌بینی(خویش‌یابی) را گَزیدم تا گُزیدم خویش را

مِی‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم

تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه، گرمی داده‌ام

راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم

ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

بزم‌سازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند

من تهی‌پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

برده‌داران زمان‌ها چوب حراجم زدند

دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام

قطره‌قطره سوختم تا آفریدم خویش را

هُوی‌هُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است

چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را

 

منابع و مطالعه بیشتر

ایران‌پدیا. رحیم معینی کرمانشاهی. iran-pedia.org

رادیو فردا. رحیم معینی کرمانشاهی، شاعر و ترانه‌سرای ایرانی، درگذشت. radiofarda.com/a/27372231.html

پژوهش‌نامه جریان‌شناسی شعر و داستان ادبیات معاصر ایران، مقاله‌ای درباره رنج در شعر معینی کرمانشاهی. pmlj.sku.ac.ir/article_116375.html

 

#معینی کرمانشاهی، ترانه‌سرایی، شعر معاصر، رادیو، علی تجویدی، مرضیه، شاعران کرمانشاه