یکی از مصیبتهای سیاست ایران این است که بخشی از نیروهایی که سالها خود را روشنفکر، مترقی، اصلاحطلب یا مدافع جامعه مدنی معرفی کردهاند، در بزنگاههای مهم چنان درگیر دشمنی با رقیب داخلی شدهاند که گاهی فراموش میکنند چیزی به نام منافع ملی ایران نیز وجود دارد؛ منافعی که نه اصلاحطلب است، نه اصولگرا، نه چپ و نه راست. ایران پیش از همه این جناحها وجود داشته و پس از آنها نیز باید باقی بماند.
مشکل اصلی بخش قابل توجهی از چپ و اصلاحطلبی امروز ایران صرفاً این نیست که تحلیل سیاسی اشتباه دارد. اشتباه حق هر جریان سیاسی است. مسئله از جایی آغاز میشود که مخالفت با حاکمیت، جناح رقیب یا ساختار موجود، چنان به مرکز هویت سیاسی تبدیل میشود که هر اتفاقی با یک معیار سنجیده میشود: آیا به رقیب ما ضربه میزند یا نه؟
در چنین فضایی، پرسش مهمتر یعنی آیا این اتفاق به ایران آسیب میزند یا نه؟ به حاشیه رانده میشود.
این دقیقاً همان نقطهای است که سیاست میتواند از نقد مشروع عبور کند و به رفتاری آسیبزننده به منافع ملی برسد.
سالهاست بخشی از این جریان گرفتار نوعی دوگانگی عجیب است. اگر یک قدرت خارجی ایران را تهدید کند، به جای آنکه ابتدا درباره اصل تهدید علیه کشور سخن گفته شود، فوراً بحث به این سمت میرود که چه کسی باعث شد کار به اینجا برسد؟ سؤال دوم البته کاملاً مشروع است، اما نمیتواند جای سؤال اول را بگیرد. ممکن است با سیاست خارجی جمهوری اسلامی شدیدترین مخالفت را داشت و همزمان روشن و بدون لکنت گفت که تهدید نظامی، تجزیه، تحریم کور مردم یا تعرض به تمامیت ارضی ایران قابل قبول نیست.
این همان مرزی است که سیاستمدار ملی را از سیاستمداری که همه چیز را از دریچه دعوای جناحی میبیند جدا میکند.
بخش دیگری از مشکل، رابطه بیمارگونه بخشی از روشنفکری چپ با مفهوم «غرب» است. طنز ماجرا اینجاست که جریانهایی که دههها سرمایهداری، امپریالیسم آمریکا و سلطه غرب را نقد میکردند، در مقاطعی به جایی رسیدهاند که تحلیل رسانهها، دولتها و نهادهای غربی را تقریباً بهعنوان مرجع نهایی حقیقت سیاسی مصرف میکنند. گویی اگر یک رسانه معتبر اروپایی یا آمریکایی روایتی را منتشر کرد، دیگر نیازی به پرسیدن این سؤال نیست که آن کشور نیز منافع، سیاست خارجی، دستگاه امنیتی و اهداف مخصوص خودش را دارد.
از آن طرف، بخشی از اصلاحطلبان نیز گرفتار توهمی قدیمی شدند: اینکه میتوان مسائل بنیادی ایران را با جلب رضایت بیرونی حل کرد. تعامل با جهان ضرورت است؛ مذاکره نیز ابزار سیاست است و هیچ کشور عاقلی خود را از دیپلماسی محروم نمیکند. اما تفاوت بزرگی وجود دارد میان تعامل از موضع منافع ملی و تبدیلشدن به جریانی که اعتبار سیاسی خود را از تأیید محافل خارجی میگیرد.
مشکل دیگر، استاندارد دوگانه است.
وقتی نقض آزادی، خشونت، فساد یا سرکوب از سوی جناح رقیب اتفاق میافتد، زبان بخشی از این جریان آتشین و بیرحم است؛ اما وقتی یک متحد سیاسی، یک دولت مطلوب یا یک جریان نزدیک به خودشان مرتکب رفتار مشابه میشود، ناگهان واژگان تغییر میکند، تبصرهها ظاهر میشوند و شرایط پیچیده وارد تحلیل میشود.
با چنین استاندارد دوگانهای نمیتوان مدعی اخلاق سیاسی بود.
مردم ایران نیز دیگر آن جامعهای نیستند که با چند شعار زیبا درباره دموکراسی، جامعه مدنی، توسعه سیاسی یا عدالت اجتماعی قانع شوند. جامعه امروز نتیجه میخواهد. میپرسد در دورهای که قدرت داشتید چه کردید؟ برای اقتصاد، فساد، ناکارآمدی، محیط زیست، مهاجرت نخبگان و کوچکشدن سفره مردم چه راهحل عملی داشتید؟ چرا بسیاری از وعدههای بزرگ سیاسی سرانجام به توضیح این جمله ختم شد که نگذاشتند؟
اگر یک جریان سالها در ساختار سیاسی حضور داشته، رئیسجمهور، وزیر، نماینده مجلس، استاندار و مدیر داشته است، دیگر نمیتواند تا ابد خود را صرفاً در نقش منتقد بیرون از قدرت معرفی کند. قدرت بدون مسئولیتپذیری، سیاست نیست؛ فرار از پاسخگویی است.
چپ ایرانی نیز باید با گذشته خودش تسویهحساب فکری کند. جریانی که زمانی بخشهایی از آن شوروی را قبله سیاسی میدانست، اقتصاد دولتی را نسخه نجاتبخش میدید و با مفهوم مالکیت خصوصی، بازار و سرمایه با بدبینی برخورد میکرد، نمیتواند بدون نقد جدی آن میراث تاریخی ناگهان خود را آموزگار توسعه معرفی کند. بخش بزرگی از فقر و عقبماندگی کشورهای مختلف جهان دقیقاً محصول همان نسخههایی بوده که زمانی با شور انقلابی تبلیغ میشد.
اما شاید مهمترین انتقاد به چپ و اصلاحطلبی امروز، نه اقتصادی باشد و نه حتی سیاست خارجی.
مسئله اصلی گمکردن ایران در میان دعواهای سیاسی است.
هیچ حکومت، جناح یا ایدئولوژی مساوی ایران نیست. اما عکس این گزاره هم درست است: مخالفت با حکومت نیز نباید به مخالفت با قدرت، امنیت و منافع ایران تبدیل شود.
میتوان منتقد جمهوری اسلامی بود و
خواهان ایرانی قدرتمند بود.
میتوان مدافع آزادی بود و با تجزیه
ایران مخالفت کرد.
میتوان خواهان مذاکره با جهان بود و
در برابر زورگویی دولتهای خارجی ایستاد.
میتوان از حقوق شهروندی دفاع کرد و
همزمان فهمید که امنیت ملی شوخیبردار نیست.
سیاست ملی دقیقاً همین بلوغ را میخواهد.
جامعه ایران بیش از آنکه به یک چپ یا راست جدید نیاز داشته باشد، به جریانهایی نیاز دارد که ایران را مقدم بر قبیله سیاسی خود بدانند؛ جریانهایی که اگر رقیبشان کار درستی کرد، شجاعت تأیید آن را داشته باشند و اگر متحدشان اشتباه کرد، شجاعت نقدش را.
و شاید دشوارترین پرسشی که اصلاحطلبان و بخشهایی از چپ ایران امروز باید از خود بپرسند همین باشد:
اگر روزی منافع جناح ما با منافع ایران در تعارض قرار گرفت، کدامیک را انتخاب خواهیم کرد؟
پاسخ به همین یک سؤال، تکلیف بسیاری از شعارها را روشن میکند.
زیرا وطن ملک هیچ حکومت و جناحی نیست؛ اما سیاستمداری که در لحظه انتخاب، ایران را پشت سر منافع جناحی، شهرت رسانهای یا تأیید خارجی قرار دهد، هر اندازه هم واژههای زیبا درباره آزادی، عدالت و دموکراسی به کار ببرد، باید آماده پاسخگویی به یک نقد سخت باشد:
سیاستی که ایران در مرکز آن نباشد، دقیقاً قرار است به چه کسی خدمت کند؟