در گوشهای ازخراسان، مردی زندگی میکرد که نه تاج داشت، نه سپاه و نه ثروت. با این حال، سلطان محمود غزنوی به دیدارش رفت، ابنسینا مشتاق ملاقاتش شد، ابوسعید ابوالخیر در برابرش با احترام نشست و او خود را شاگرد معنوی بایزید بسطامی میدانست. ابوالحسن خرقانی چه داشت که پس از هزار سال هنوز نامش زنده است؟
خراسان؛ سرزمینی که مردان بزرگ را کنار هم نشاند
گاهی در تاریخ، در یک محدوده جغرافیایی و در فاصلهای نهچندان طولانی، چنان مجموعهای از شخصیتهای بزرگ ظهور میکنند که باور کردنش دشوار است. خراسان بزرگ در سدههای چهارم و پنجم هجری یکی از همین نقاط بود. در یک سو عارفانی چون بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر دیده میشوند. در سوی دیگر ابنسینا ایستاده است که یکی از بزرگترین نمایندگان فلسفه و دانش در جهان آن روزگار بود و در صحنه سیاست نیز سلطان محمود غزنوی قرار داشت، فرمانروایی که قدرت او از مرزهای خراسان بسیار فراتر رفته بود. چند قرن بعد نیز از همان حوزه فرهنگی، خواجه نصیرالدین طوسی برخاست؛ دانشمندی که فلسفه، ریاضیات، نجوم و اخلاق را در شخصیتی واحد جمع کرد. اما در میان این نامها، شخصیتی وجود دارد که به شکلی شگفتانگیز چند جهان متفاوت را به هم متصل میکند: شیخ ابوالحسن خرقانی.
مردی که نه پادشاه بود، نه وزیر، نه رئیس مدرسهای بزرگ و نه صاحب دستگاه حکومتی. خانهاش در خرقان بود. زندگیاش ساده بود. اما پادشاه به ملاقاتش میآمد، فیلسوف مشتاق دیدارش میشد، عارف بزرگی چون ابوسعید در برابرش با احترام مینشست و خود او نیز با همه وجود به عارفی متعلق به نسل پیش از خود، یعنی بایزید بسطامی، عشق میورزید. شاید همین کافی باشد تا بدانیم با شخصیتی معمولی روبهرو نیستیم.
ابوالحسن خرقانی؛ مردی از خرقان
ابوالحسن علی بن احمد خرقانی در ناحیه خرقان، نزدیک بسطام، زندگی میکرد. او برخلاف بسیاری از عالمان روزگار خود، از مسیر رسمی مدارس و دستگاههای علمی به شهرت نرسید. آنچه نام او را ماندگار کرد، شخصیت معنوی، گفتارهای عارفانه و بهویژه نوع نگاهش به انسان بود. خرقانی را نمیتوان صرفاً با اصطلاحات پیچیده عرفانی شناخت. برای شناخت او شاید بهتر باشد به این پرسش نگاه کنیم: یک انسان وقتی با انسانی دیگر روبهرو میشود، چه میبیند؟ دین او را؟ مذهبش را؟ مقامش را؟ ثروتش را؟ قدرتش را؟ یا ابتدا خودِ انسان را؟ جمله مشهوری به خرقانی نسبت داده شده که عصاره این جهانبینی است:
هر که در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید
معنای جمله از خود آن بزرگتر است. کسی که وارد خانه تو شده، پیش از آنکه از عقیدهاش بپرسی، ممکن است گرسنه باشد. اول نان. بعد اگر فرصتی ماند، بحث عقیده. این نوع نگاه، آن هم در جامعهای متعلق به حدود هزار سال پیش، شگفتانگیز است.
بایزید بسطامی؛ استادی که خرقانی هرگز ندید
یکی از عجیبترین پیوندهای زندگی خرقانی، رابطه او با بایزید بسطامی است. بایزید سالها پیش از دوران خرقانی زندگی کرده بود. بنابراین آن دو نمیتوانستند مانند استاد و شاگرد عادی در کنار یکدیگر بنشینند. اما در عرفان، همیشه شاگردی نیازمند همزمانی نیست. گاهی انسانی میتواند یک قرن پس از مرگ دیگری، شاگرد او باشد. خرقانی چنین نسبتی با بایزید داشت. در روایتهای عرفانی گفته شده که خرقانی بارها به مزار بایزید در بسطام میرفت. او بایزید را نه فقط شخصیتی تاریخی، بلکه راهنمایی معنوی میدید.
داستانی مشهور حتی از این فراتر میرود. گفتهاند بایزید سالها پیش از ظهور خرقانی، هنگام عبور از حوالی خرقان بویی احساس کرد و از ظهور مردی بزرگ در آینده سخن گفت. این روایت را نمیتوان با معیارهای تاریخنگاری مدرن بهسادگی اثبات کرد. اما اهمیت آن در جای دیگری است. جامعه عرفانی ایران میخواست بگوید میان بایزید و خرقانی رشتهای نامرئی وجود داشته است. گویی بایزید چراغی را روشن کرد و سالها بعد، خرقانی آن نور را دریافت کرد.
یک میراث معنوی، بدون دیدار
این رابطه برای من یکی از زیباترین مفاهیم زندگی خرقانی است. ما معمولاً تصور میکنیم برای شاگرد بودن باید در کلاس استادی نشسته باشیم. اما تاریخ فرهنگ خلاف آن را بارها ثابت کرده است. انسان میتواند شاگرد نویسندهای باشد که پانصد سال پیش مرده است، میتواند از شاعری بیاموزد که هرگز او را ندیده و میتواند با خواندن سخن یک فیلسوف مسیر زندگیاش را تغییر دهد. خرقانی نیز بایزید را ندید، اما شاید از بسیاری کسانی که استادشان را هر روز میدیدند، به او نزدیکتر بود.
ابوسعید ابوالخیر؛ وقتی دو عارف بزرگ به هم رسیدند
اما اگر خرقانی نتوانست بایزید را ببیند، با ابوسعید ابوالخیر همعصر بود. ابوسعید خودش شخصیت کوچکی نبود. او یکی از مهمترین چهرههای عرفان ایرانی و صاحب مریدان فراوان بود. مجالس او شهرت داشت و سخنان و حکایتهایش نسل به نسل منتقل شد. وقتی چنین انسانی برای دیدن خرقانی میرود، طبیعی است که انتظار داشته باشیم گفتوگویی بزرگ میان آن دو شکل بگیرد. اما زیبایی روایت دقیقاً در چیزی است که اتفاق نمیافتد: رقابت.
گفتهاند در مجلس خرقانی، ابوسعید بیشتر سکوت میکرد. برای مریدانش شاید عجیب بود. استادی که خود صدها نفر برای شنیدن سخنش گرد میآمدند، اینجا نشسته بود و بیشتر گوش میداد. در برخی روایتها وقتی دلیل سکوت او را پرسیدند، پاسخش چنین مضمونی داشت که در حضور خرقانی، سخن گفتن او ضرورتی ندارد. عبارتها در منابع مختلف یکسان نیست، اما معنای روایت روشن است؛ ابوسعید از بزرگ شدن دیگری نمیترسید.
بزرگییی که از کوچک کردن دیگری به دست نمیآید
این نکته شاید امروز از خود داستان مهمتر باشد. بسیاری از ما ناخودآگاه تصور میکنیم برای بزرگ بودن باید ثابت کنیم دیگری کوچکتر است. اگر کسی دانشمند خوبی باشد، باید اشکالی در دانش او پیدا کنیم. اگر کسی موفق باشد، باید موفقیتش را کماهمیت جلوه دهیم. اگر دیگری تحسین شود، گویی چیزی از ما کم شده است.
اما در روایت خرقانی و ابوسعید چنین نیست. دو انسان بزرگ روبهروی هم قرار گرفتهاند و هیچکدام برای اثبات خود، دیگری را پایین نمیکشد. این همان چیزی است که عرفان از آن با مبارزه با نفس یاد میکند. شاید سختترین نفس، همان صدایی باشد که دائماً به ما میگوید:
باید از دیگری مهمتر باشی
ابوسعید در برابر خرقانی به ما نشان میدهد که انسان میتواند بزرگ باشد و در عین حال بزرگی دیگری را نیز ببیند.
ابنسینا در خانه خرقانی؛ دیدار عقل و شهود
و بعد به شخصیتی میرسیم که جهان او در نگاه نخست با جهان خرقانی بسیار متفاوت است؛ ابوعلی سینا. ابنسینا فقط یک پزشک نبود. فیلسوف بود، منطقی بود، دانشمند بود و ذهنی داشت که تلاش میکرد جهان را از راه استدلال و عقل بفهمد. اگر خرقانی نماینده تجربه عرفانی باشد، ابنسینا را میتوان یکی از بزرگترین نمایندگان عقل فلسفی در همان تمدن دانست. به همین دلیل است که داستان ملاقات این دو تا این اندازه جذاب شده است. در روایتهای عرفانی آمده است که ابنسینا برای ملاقات خرقانی به خانه او رفت. خرقانی در خانه نبود. برخی حکایتها میگویند ابنسینا از همسر خرقانی سراغ شیخ را گرفت و با پاسخی نامهربانانه روبهرو شد. او سپس برای پیدا کردن خرقانی حرکت کرد. و اینجاست که داستان وارد قلمرو افسانه عرفانی میشود. گفتهاند ابنسینا خرقانی را دید که هیزمی همراه دارد و در برخی نقلها، حیوانی وحشی یا شیری به او در حمل آن کمک میکند. ابنسینا شگفتزده میشود و خرقانی پاسخی میدهد با این مضمون:
من بار آن زن را تحمل میکنم تا این شیر بار مرا تحمل کند.
آیا شیر واقعاً هیزم حمل میکرد؟
ممکن است خواننده امروزی بپرسد: واقعاً چنین اتفاقی افتاده است؟ پاسخ دقیق این است که ما نمیتوانیم این بخش را مانند یک گزارش روزنامهای تاریخی تأیید کنیم. اما شاید سؤال مهمتر این باشد: داستان چه میخواهد بگوید؟ در زبان عرفانی، کرامت خرقانی در فرمان دادن به شیر نیست. کرامت اصلی او تحمل کردن انسانی دیگر است. یعنی قدرت واقعی، رام کردن حیوان وحشی نیست؛ رام کردن خشم و خودخواهی خویش است. این برداشت، داستان را بسیار عمیقتر میکند.
ابنسینا و خرقانی؛ عقل در برابر عرفان نبود
اشتباه است اگر دیدار ابنسینا و خرقانی را جنگ میان عقل و عرفان بدانیم. تمدن ایرانی و اسلامی آن دوران بسیار پیچیدهتر از این دوگانه ساده بود. ابنسینا خودش درباره نفس، وجود، خدا و مراتب شناخت اندیشیده بود. عارفان نیز الزاماً دشمن عقل نبودند. تفاوت بیشتر در مسیر بود. ابنسینا میپرسید: چگونه میتوان حقیقت را فهمید؟ خرقانی شاید میپرسید: چگونه میتوان حقیقت را زیست؟ یکی با برهان نزدیک میشد و دیگری با تجربه. و شاید یکی از زیباترین ویژگیهای فرهنگ ایران همین باشد که توانسته است هر دو را در کنار یکدیگر حفظ کند.
سلطان محمود غزنوی؛ وقتی قدرت در برابر عارف میایستد
اکنون شخصیت دیگری وارد داستان میشود، نه عارف است و نه فیلسوف، سلطان محمود غزنوی. یکی از قدرتمندترین فرمانروایان عصر خود. سلطان محمود به داشتن سپاه، ثروت، فتوحات و دستگاه حکومتی گسترده مشهور بود. مردم معمولاً به حضور سلطان میرفتند. اما درباره خرقانی داستان برعکس شد: سلطان به دیدار عارف رفت. همین تغییر جهت، خودش معنا دارد. محمود میتوانست فرمان دهد هزاران نفر در برابرش صف بکشند، اما چیزی وجود داشت که فرمان سلطنتی نمیتوانست آن را تولید کند؛ اعتبار معنوی.
خرقانی در برابر سلطان
در روایتی مشهور، محمود ابتدا از خرقانی خواست نزد او بیاید. اما خرقانی علاقهای به حضور در دستگاه سلطان نشان نداد. گفتهاند برای او از آیه اطاعت از خدا، پیامبر و اولیالامر سخن گفتند. پاسخی که به خرقانی نسبت داده شده، جسورانه است. مضمونش این است: من چنان در اطاعت خدا گرفتارم که هنوز از آن فراغت نیافتهام تا به مراتب بعدی برسم. فارغ از صحت لفظبهلفظ این حکایت، تصویری که از خرقانی میسازد بسیار روشن است: قدرت سیاسی در چشم او مقدس نیست. سلطان، سلطان است؛ اما انسان نیز هست.
چرا خرقانی برای محمود از جا بلند نشد؟
در حکایتی دیگر گفتهاند وقتی محمود وارد شد، خرقانی برایش از جا بلند نشد. اما هنگام رفتن سلطان، خرقانی برخاست. محمود علت را پرسید. مضمون پاسخ خرقانی چنین نقل شده است؛ وقتی آمدی با شکوه سلطنت و برای آزمودن من آمدی. اکنون با حال دیگری میروی. خرقانی درواقع به شخص احترام میگذارد، نه به تاج. این فرق بسیار بزرگی است. پادشاهی بهتنهایی دلیل احترام نیست. آنچه انسان را شایسته حرمت میکند، کیفیت درون اوست.
چهار چهره، چهار نوع قدرت
تا اینجا اگر به اطراف خرقانی نگاه کنیم، چهار شخصیت میبینیم: بایزید بسطامی؛ قدرت تجربه عرفانی. ابوسعید ابوالخیر؛ قدرت محبت و فروتنی. ابنسینا؛ قدرت عقل و دانش. سلطان محمود؛ قدرت حکومت. و در مرکز این دایره، خرقانی ایستاده است. جالب است که او هیچکدام از این قدرتها را به شکل متعارف ندارد. کتاب فلسفی عظیمی مانند ابنسینا ننوشته است و امپراتوری محمود را ندارد. اما چیزی دارد که باعث میشود همه این جهانها در روایتهای تاریخی و عرفانی اطراف او جمع شوند: استقلال درونی. او برای ارزش داشتن، احتیاجی ندارد سلطان تأییدش کند. برای عارف بودن لازم نمیبیند خود را از دیگر عارفان بزرگتر بداند. و در برابر دانشمند نیز ادعا نمیکند که عقل بیارزش است.
و چند قرن بعد؛ خواجه نصیرالدین طوسی
در اینجا باید از مرد دیگری نام ببریم: خواجه نصیرالدین طوسی. اما با یک توضیح تاریخی بسیار مهم. خواجه نصیر خرقانی را ندیده است. آن دو همعصر نبودند. خواجه نصیرالدین طوسی در سال ۱۲۰۱ میلادی متولد شد؛ زمانی که نزدیک به دو قرن از روزگار خرقانی گذشته بود. پس اگر جایی داستانی از دیدار مستقیم خرقانی و خواجه نصیر گفته شود، باید در آن تردید کرد. اما چرا درباره خرقانی باید از خواجه نصیر سخن گفت؟ زیرا ما فقط درباره ملاقات اشخاص صحبت نمیکنیم؛ درباره یک سنت فرهنگی صحبت میکنیم.
از ابنسینا تا خواجه نصیر؛ ادامه یک جریان عقلانی
ابنسینا یکی از قلههای فلسفه مشایی بود. آثار او قرنها پس از مرگش مطالعه، شرح و نقد شد. خواجه نصیرالدین طوسی نیز در همین تاریخ بلند عقلانیت ایرانی جایگاهی بسیار مهم دارد. او فیلسوف، ریاضیدان، منجم، متکلم و نویسنده بود. اما برای موضوع ما نکته دیگری هم اهمیت دارد؛ خواجه نصیر درباره اخلاق نیز اندیشید. نام اخلاق ناصری بهتنهایی کافی است تا نشان دهد مسئله رفتار و ساختن انسان نیز برای او جدی بوده است. پس در فاصلهای چند قرنی، دوباره با همان پرسش بزرگ روبهرو میشویم:
دانستن چه نسبتی با خوب زیستن دارد؟
خرقانی و خواجه نصیر؛ دو راه متفاوت به یک پرسش
خرقانی رسالهای مفصل در اخلاق ننوشت. خواجه نصیر نوشت. خرقانی رصدخانه نساخت. خواجه نصیر با رصدخانه مراغه و سنت علمی پیرامون آن پیوندی عمیق یافت. خرقانی برای بیان جهان خود از تجربه معنوی، حکایت و سخن کوتاه استفاده میکرد. خواجه نصیر از استدلال، فلسفه و تألیف. اما هر دو در نهایت با انسان روبهرو بودند. یکی میپرسید چگونه انسان از خودخواهی رها شود. دیگری میکوشید فضیلت و اخلاق را در ساختاری عقلانی توضیح دهد. روشها متفاوتاند، اما مسئله چندان متفاوت نیست: انسان چگونه باید زندگی کند؟
عجیبترین ویژگی آن دوران
هرچه بیشتر به این دوره نگاه میکنم، بیشتر از یک چیز شگفتزده میشوم. در فرهنگی واحد، امکان ظهور این همه نوع متفاوت از انسان وجود داشت. یک نفر مانند ابنسینا تمام عمرش را صرف فهمیدن ساختار جهان و انسان میکرد. دیگری مانند بایزید، زبان عرفان را تا مرزهای حیرت پیش میبرد. ابوسعید مجالس محبت و سماع داشت. خرقانی از نان دادن به انسان سخن میگفت. محمود غزنوی امپراتوری میساخت و دو قرن بعد خواجه نصیر حرکت سیارات را مطالعه میکرد و درباره اخلاق مینوشت. اینها ظاهراً جهانهایی جدا هستند. اما همه بخشی از یک تمدناند. شاید عظمت یک تمدن دقیقاً همین باشد: اینکه تنها یک نوع انسان تولید نکند؛ هم برای عارف جا داشته باشد، هم برای فیلسوف، هم برای ریاضیدان و هم برای شاعر.
آیا حکایتهای خرقانی را باید باور کنیم؟
در اینجا باید با خودمان صادق باشیم. بسیاری از داستانهایی که درباره خرقانی، ابوسعید و دیگر عارفان میخوانیم، سالها پس از زندگی آنان در تذکرهها ثبت شدهاند. بنابراین نمیتوان هر مکالمه را دقیقاً مانند صورتجلسه یک ملاقات تاریخی پذیرفت. آیا خرقانی دقیقاً همین جمله را به محمود گفته است؟ نمیدانیم. آیا شیر واقعاً هیزم او را حمل کرده است؟ نمیتوانیم اثبات کنیم. آیا ابوسعید دقیقاً همان عبارتی را که در بعضی کتابها آمده درباره خرقانی گفته است؟ با اطمینان نمیدانیم. ولی این پایان داستان نیست. زیرا افسانههای یک فرهنگ نیز درباره آن فرهنگ حقیقتی را آشکار میکنند. مردم درباره هرکسی چنین داستانهایی نمیسازند. وقتی نسلهای متعدد، خرقانی را به عنوان انسانی آزاد، مهماننواز، بیاعتنا به قدرت و صاحب محبت معرفی کردهاند، دستکم میفهمیم چه تصویری از او در حافظه فرهنگی ایران باقی مانده است.
مهمترین کرامت خرقانی چه بود؟
اگر تمام داستانهای خارقالعاده را کنار بگذاریم، شاید چیزی از خرقانی باقی بماند که از همه آنها بزرگتر است. نه شیر، نه پیشگویی، نه کرامت، بلکه یک کاسه غذا، یک تکه نان و انسانی که وارد خانهای شده است. خرقانی به ما میگوید: اول نانش بده. همین. شاید در نگاه اول جمله سادهای باشد. اما اگر کمی فکر کنیم، از دشوارترین دستورات اخلاقی جهان است. زیرا معنایش این است که قبل از قضاوت کردن، انسان را ببین. قبل از پرسیدن اینکه از ماست یا از آنها؟ ببین نیازش چیست. قبل از اینکه عقیدهاش را بسنجی، گرسنگیاش را ببین.
چیزی که امروز از خرقانی باقی مانده
حدود هزار سال گذشته است. سلطان محمود دیگر سلطنت نمیکند. امپراتوری غزنوی از میان رفته. جهان ابنسینا عوض شده است. دانش نجومی خواجه نصیر با تلسکوپها و فضاپیماهای امروز ادامه پیدا کرده و دگرگون شده است. اما عجیب آنکه مسئله خرقانی هنوز زنده است. ما هنوز انسانها را دستهبندی میکنیم. هنوز بر اساس ملیت، مذهب، زبان، ثروت، عقیده و جایگاه اجتماعی قضاوت میکنیم. هنوز قدرت میتواند انسان را مغرور کند. هنوز دانش میتواند به خودبینی تبدیل شود. هنوز دینداری میتواند بدون مهربانی باقی بماند. و هنوز گاهی فراموش میکنیم که آن سوی همه برچسبها، یک انسان ایستاده است. به همین دلیل است که خرقانی هنوز معاصر ماست.
پنج مرد و یک پرسش
اگر بخواهم تمام این مقاله را در یک تصویر خلاصه کنم، پنج مرد را میبینم که هرکدام از مسیری متفاوت به یک پرسش نزدیک میشوند. بایزید بسطامی میخواهد از خود عبور کند. ابوسعید ابوالخیر محبت را به میان مردم میآورد. ابنسینا حقیقت را با نیروی عقل جستوجو میکند. سلطان محمود غزنوی نماینده قدرت زمینی است و در مقابل قدرتی از نوع دیگر قرار میگیرد. خواجه نصیرالدین طوسی چند نسل بعد، علم، فلسفه و اخلاق را دوباره در کنار هم مینشاند. و در میان آنان ابوالحسن خرقانی ایستاده است؛ مردی که شاید سادهترین سخن را میگوید: انسان را ببین.
سخن آخر
من وقتی داستان خرقانی را میخوانم، بیش از کراماتش به یک چیز فکر میکنم. او در جهانی زندگی میکرد که فاصله طبقاتی وجود داشت، جنگ وجود داشت، اختلاف مذهبی وجود داشت، پادشاهان قدرتمند وجود داشتند و تعصبات نیز کم نبودند. اما از دل همان جهان، جملهای بیرون آمده که بعد از هزار سال همچنان تازه به نظر میرسد: کسی که وارد خانه تو شده است، اگر گرسنه است، نخست به او نان بده. شاید راز ماندگاری خرقانی همین باشد. بایزید به او میراثی معنوی رساند. ابوسعید در او بزرگی دید. ابنسینا در روایتها به جستوجویش رفت. سلطان محمود مقابلش نشست و قرنها بعد، حکمت و اخلاق ایرانی در چهرههایی چون خواجه نصیرالدین طوسی مسیر دیگری را ادامه داد. اما خرقانی در همان خانه سادهاش ماند. بیتاج، بیسپاه و بیخزانه. و شاید به همین دلیل توانست چیزی را به دست آورد که بسیاری از صاحبان تاج و خزانه نتوانستند؛ ماندن در حافظه انسانها، نه به سبب قدرتی که بر آنان داشت، بلکه به سبب حرمتی که برای انسان قائل بود. اگر امروز پس از هزار سال چیزی از ابوالحسن خرقانی برای ما باقی مانده باشد، شاید بهترین خلاصهاش همین باشد:
پیش از آنکه درباره انسانها داوری کنیم، انسان بودنشان را به یاد بیاوریم.
برای آشنایی با خود واژه و مفاهیم عرفان، مقالهٔ «عرفان چیست؟» را بخوانید.
