محاکمه‌ای که از یک دربار بغدادی آغاز شد و هنوز پایان نیافته است

     شب بیست‌وسوم ذیقعده‌ سال ۳۰۹ هجری، در بغداد، بوق‌ها به صدا درآمد. معنایش روشن بود؛ فردا مردی اعدام می‌شود که نه سال در زندان بوده است.

     فردا هزاران نفر کنار دجله گرد آمدند تا ببینند چه بر سر مردی می‌آید که شهر بر سر او دو دسته شده بود. برای بعضی ولیِّ خدا، برای بعضی کافر. آنچه آن روز اتفاق افتاد، نزدیک به هزار و صد سال بعد هنوز در شعر و نمایش و رساله‌های دانشگاهی دنبال می‌شود.

     این نوشته زندگی‌نامه نیست. پرونده است؛ پرونده‌ای که سه پرسش در آن باز مانده: او چه گفت؟ چرا کشته شد؟ و چه از او ماند؟

ایرانی‌ای که فارسی‌اش را گم کرد

     حسین بن منصور حلاج، به نوشته منابع، حدود سال ۲۴۴ هجری (۸۵۸ میلادی) در طور، شهرکی نزدیک بیضا در فارس، به دنیا آمد. حلاج در عربی یعنی پنبه‌زن، و نامش از شغل پدرش آمده است. به گفته دایرةالمعارف اسلام ترکیه، جدش زرتشتی بود. خانواده به واسط (شهری در عراق) در عراق کوچ کردند، شهری که به مکتب قاریان قرآن شهرت داشت. او پیش از دوازده‌سالگی قرآن را حفظ کرد و نزد سهل تستری، از عارفان نامدار، آموخت. به نوشته یک منبع عمومی، در همین سال‌ها زبان فارسی را از دست داد و بعدها همه آثارش را به عربی نوشت.

     یعنی ایرانی‌ای که زبان مادری‌اش را گم کرد، و صدها سال بعد، در همان زبان، یکی از پرتکرارترین نام‌های شعر شد. و شاید جالب باشد که بایزید بسطامی هم، جدی داشت که زرتشتی بود. دو عارف بزرگ، هر دو از خاندان‌هایی که چند نسل پیش از آنان از آیینی به آیین دیگر آمده بودند.

بغداد در تب

     زمانه‌ای که حلاج در بغداد می‌زیست پر از کشمکش بود. در ۲۹۶ هجری (۹۰۸ میلادی) گروهی از سنت‌گرایان حنبلی کوشیدند ابن معتز را به جای خلیفه خردسال، بنشانند ولی سلطنت او بیش از یک روز نپایید. پس از آن، وزیری شیعه که بر سر کار بود حنبلی‌ها را سرکوب کرد. خلیفه جوان با شورایی اداره می‌شد که مادرش، یکی از عموهایش و چند فرمانده و وزیر در آن بودند. و در همان سال‌ها قرمطیان (جنبشی شورشی) به بصره حمله بردند (۹۱۳ میلادی).

     حلاج در میان این آشوب موعظه می‌کرد. منابع نوشته‌اند که وعظ او به جنبشی برای اصلاح اخلاقی و سیاسی در بغداد انگیزه داده بود. بریتانیکا می‌نویسد که شرکت ادعایی او در تلاش برای اصلاح، عاملی بی‌واسطه در بازداشتش بود و تصویرش را نزد رهبران سیاسی بهتر نکرد. وزیر وقت، حامد بن عباس، در تاریخ‌های آن زمان آدمی بددهان و حریص توصیف شده است.

نه سال در زندان

     حلاج، که سه بار به حج رفته بود، در شوش بازداشت شد و او را به بغداد آوردند. گفته می‌شود زندان او حدود نه سال طول کشید و شرایطش بسته به قدرت دشمنان و هواداران او در دربار فرق می‌کرد. وزیری هوادار، نخستین محاکمه او را از هم پاشاند، اما او را به‌عنوان مأمور قرمطیان در ملأ عام تشهیر کردند و بعد باز زندانی شد.

     در همین زندان بود که بسیاری از نوشته‌هایش را نوشت. و دومین محاکمه، پس از آن آغاز شد که یکی از معاونان دشمن‌خوی وزیر، همان نوشته‌ها را به خلیفه نشان داد. یعنی بخشی از پرونده او، کتاب‌هایی بود که خودش در زندان نوشته بود.

جمله‌ای که او را کشت؟

     پاسخ آشنا این است؛ او را به‌خاطر گفتن اناالحق، من حقم، کشتند. اما پرونده پیچیده‌تر است. بنا بر روایات، شرایط تاریخی این شطح روشن نیست و در سنت عامه تقریباً جدایی‌ناپذیر از اعدام او شده است. اتهامی که در تاریخ‌ها آمده این است که او قرمطیِ شورشی بود که می‌خواست کعبه را ویران کند، چون گفته بود مهم این است که آدمی هفت بار گرد کعبه دل خود بگردد. بنا بر گزارشی دیگر، بهانه این بود که توصیه کرده بود برای کسانی که توان حج ندارند، در شهر خودشان نمونه‌هایی از کعبه بسازند. یعنی دادگاه، دست‌کم در ظاهر، نه به همان جمله‌ای که امروز می‌شناسیم، که به سخنی درباره کعبه گیر داد. و برخی پژوهشگران حتی می‌پرسند آیا او اصلاً به دلایل دینی کشته شد.

     ماجرای کعبه طنزی تلخ هم دارد. به گزارش تاریخ‌ها، سال‌ها بعد از اعدام او، قرمطیان مکه را غارت کردند و حجرالاسود را بردند. یعنی همان کاری را که او را متهم به آن کرده بودند، دیگران کردند.

کتاب طواسین: دفاعیه ابلیس

     اگر از حلاج چیزی بخواهیم که کمتر شنیده شده باشد، آن را باید در کتاب طواسین بجوییم. نام کتاب جمع طاسین است، یعنی دو حرف طا و سین که آغاز چند فصل آن است. و شاید عجیب‌ترین فصلش، فصل ششم باشد، که به دفاعیه ابلیس اختصاص دارد.

     در این فصل، ابلیس به زبان خودش سخن می‌گوید. او که پیش از سقوط عزازیل نام داشت، می‌گوید از فرمان سجده بر آدم سر باز زد چون فقط خدا را شایسته سجده می‌دانست. بنا بر خلاصه‌هایی از متن، در جمله‌ای که به حلاج نسبت داده‌اند، هیچ یکتاپرستی در آسمان‌ها مثل ابلیس نبود. و در گفت‌وگویی خیالی با موسی بر کوه سینا، ابلیس همچنان مدعی است که به خدا ایمان دارد و او را آن‌گونه که هست می‌پرستد.

     حلاج در این فصل خود را کنار ابلیس و فرعون می‌گذارد؛ هر سه به‌گونه‌ای در مقام انکار و ادعا ایستاده‌اند و بنا بر خلاصه‌ای که از متن آورده‌اند، سرنوشتی همانند دارند. ابلیس رانده شد، فرعون غرق شد، و حلاج، که در این متن خود را شاگرد آن دو می‌نامد، به دار می‌رود. جالب آنکه لویی ماسینیون، بزرگ‌ترین پژوهشگر حلاج، می‌نویسد بندهایی از همین فصل، که حلاج در آن‌ها اناالحق را تکرار می‌کند و به اعدام خودش اشاره دارد، به‌نظر افزوده‌ای متأخر می‌آید. یعنی اناالحقی که می‌شناسیم، شاید بخشی از آن را ویراستاران پس از مرگ او نوشته باشند.

     اگر این فصل را جدی بگیریم، پرسشی بزرگ پیش می‌آید؛ وفاداری یا فرمان‌برداری؟ ابلیس در این روایت از فرمان سر پیچید، اما از معشوق سر نپیچید و به کسی جز یکی سجده نمی‌کرد. این معنا بعدها در سنت صوفیه جا باز کرد. پژوهش پیتر اون (۱۹۸۳) نشان می‌دهد سنتی صوفیانه، منسوب به حلاج، دفاع از ابلیس را ادامه داد، از جمله عین‌القضات همدانی و احمد غزالی. و روزبهان بقلی، عارفی هم‌عصر مولانا که شرحی بر سخنان حلاج نوشته، از دیدگاه سنتی درباره ابلیس دفاع می‌کند.

     یک نکته درباره منبع: آنچه امروز از طواسین در دست داریم، به گفته ماسینیون، نسخه‌ای متأخر است (حدود سده شانزدهم میلادی)، و ترجمه فارسی آن در ۵۷۰ هجری (۱۱۷۴) از اصل عربی انجام شده است. حدود شصت سال پس از مرگ حلاج، ابن‌ندیم، کتاب‌شناس بغدادی، در کتاب الفهرست، که فهرستی از کتاب‌های عربی و نویسندگانشان است، آثار او را هم ثبت کرد. ماسینیون نتیجه می‌گیرد که طواسین دست‌کم شامل اثری است که در همان فهرست به نام حلاج آمده، اما در متن افزوده‌هایی هم هست.

آخرین شب

     سخنانی که حلاج در آخرین شب زندان گفت، در مجموعه‌ای به نام اخبار الحلاج گرد آمده است. فردا او را در محله باب الطاق بغداد، پیش چشم هزاران نفر، تازیانه زدند و اعضایش را بریدند و اعدام کردند. اما حکم یک‌دست نبود. قاضی حنفی، ابن بهلول، با آن مخالفت کرد، و حکم را قاضیان و شاهدان دیگر امضا کردند. مادر خلیفه شفاعت کرد و خلیفه ابتدا فرمان را لغو کرد، اما دسیسه‌های وزیر سرانجام او را به تأیید فرمان واداشت.

     این جزئیات یک چیز را نشان می‌دهد. حکم اعدام حلاج خشم مردمی نبود؛ تصمیمی اداری بود، با تردید، با مخالفت یک قاضی، با شفاعت یک ملکه، و با دسیسه یک وزیر. پرونده او بیشتر به کشمکش دربار شبیه است تا مناظره‌ای علمی درباره عرفان.

پس از مرگ

     او با مرگش خاموش نشد. دایرةالمعارف بریتانیکا می‌نویسد در یک معنا، امت اسلامی خود را به محاکمه کشید؛ چون حلاج نوشته‌هایی ارجمند و هوادارانی بر جا گذاشت که شجاعانه از آموزه‌ها و تجربه او دفاع کردند.

عطار در تذکرةالاولیا از او یاد کرده و در شعر فارسی نامش به نماد بدل شد. حافظ می‌گوید:

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند           جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

     لویی ماسینیون، شرق‌شناس فرانسوی، پژوهش بزرگی بر او گذاشت و کتاب چهارجلدی‌اش، La Passion de Husayn Ibn Mansûr Hallâj (۱۹۲۲؛ چاپ دوم ۱۹۷۵)، هنوز مرجع اصلی است. و در قرن بیستم، صلاح عبدالصبور، شاعر مصری، نمایشنامه منظومی نوشت به نام قتل در بغداد که در یک مقاله دانشگاهی آن را با قتل در کلیسای جامع تی. اس. الیوت مقایسه کرده‌اند.

سخن پایانی

     حلاج دو بار محاکمه شد. یک بار در بغداد، با قاضی و وزیر و خلیفه و بار دیگر هر بار که کسی نامش را می‌شنود و باید تصمیم بگیرد:؛ دیوانه بود یا عاشق؟ گستاخ بود یا صادق؟ شاید هیچ‌کدام از این دو پرسش جواب نداشته باشند و همین او را زنده نگه داشته باشد. مردی که پرونده‌اش را دو بار بسته‌اند و هر بار باز شده است.

او فارسی را گم کرد، و فارسی او را پیدا کرد.

برای آشنایی با خود واژه و مفاهیم عرفان، مقالهٔ «عرفان چیست؟» را بخوانید.

منابع و مطالعه بیشتر

Ḥallāj, Abu'l-Moḡiṯ Ḥosayn. Encyclopaedia Iranica

al-Hallaj. Encyclopaedia Britannica

Uludağ, S. (1997). Hallâc-ı Mansûr. TDV İslâm Ansiklopedisi

Massignon, L. (1922; 2nd ed. 1975). La Passion de Husayn Ibn Mansûr Hallâj. Paris

Massignon, L. Notes on Kitab al-Tawasin. Iqbal Review (April 1970)

al-Hallaj. The Tawasin. ترجمه A. A. at-Tarjumana. Diwan Press

Awn, P. J. (1983). Satan's Tragedy and Redemption: Iblis in Sufi Psychology. Brill

Abd al-Sabur, S. Ma'sat al-Hallaj (Murder in Baghdad)

Ernst, C. W. (1985). Words of Ecstasy in Sufism. SUNY Press

Schimmel, A. (1975). Mystical Dimensions of Islam. UNC Press

#عرفان ایرانی#تصوف#شطح#منصور حلاج#اناالحق#طواسین#ابلیس