وقتی از «دعوت» در عرفان سخن میگوییم، نباید آن را فقط به معنای پنددادن، تبلیغکردن یا جمعکردن مردم دور یک شخص بدانیم. دعوت عرفانی پیش از آنکه یک کار زبانی باشد، یک حال و یک شیوه زیستن است. عارف ابتدا باید خودش راهی را که از آن سخن میگوید طی کرده باشد؛ سپس اگر سخنی میگوید یا دستی میگیرد، مقصودش این نیست که مردم را وابسته به خود کند، بلکه میخواهد آنها را متوجه حقیقتی کند که از شخص او بزرگتر است. از همینجا مفهوم دعوت با مفهوم «ولایت» پیوند پیدا میکند.
ولایت در زبان عرفانی، پیش از آنکه عنوان و مقام اجتماعی باشد، نوعی نزدیکی به خداوند و قرارگرفتن در مسیر دوستی اوست. ولیّ خدا کسی نیست که صرفاً کرامت عجیبی نشان دهد یا در میان مردم شهرتی پیدا کند. نشانه اصلی ولایت این است که خودخواهی در او کمرنگ شده و ارادهاش تا جای ممکن در برابر حق آرام گرفته است. چنین انسانی اگر مردم را دعوت کند، آنان را به نام و آوازه خویش فرا نمیخواند؛ جهت دعوت او رو به خداست. به بیان ساده، خودش مقصد نیست؛ راهنما و نشانه راه است.
تفاوت دعوت عارفانه با دعوت از سرِ نفس
ممکن است دو نفر دقیقاً یک جمله را بر زبان بیاورند، اما دعوت یکی الهی و دعوت دیگری نفسانی باشد. تفاوت اصلی در نیت و جایگاهی است که گوینده برای خودش قائل است. اگر کسی از هدایت مردم برای بزرگکردن نام خویش، گرفتن تأیید، اثبات برتری یا ساختن حلقهای از مریدان استفاده کند، سخن او هرقدر هم دینی و زیبا باشد، هنوز با دعوت در ولایت فاصله دارد. در دعوت ولایی، دعوتکننده خود را مالک دل مردم و صاحب هدایت آنان نمیداند.
عارف میداند که دل انسان در اختیار خداست و هیچکس نمیتواند تنها با قدرت سخن خود دیگری را به حقیقت برساند. وظیفه او صداقت، روشنی و نشاندادن راه است؛ اما نتیجه را به عنایت خدا میسپارد. به همین دلیل دعوت عارفانه معمولاً با فروتنی، صبر و پرهیز از داوری شتابزده همراه است. ولیّ حقیقی از بالا با مردم حرف نمیزند. او درد گمشدن، سرگردانی و ضعف انسان را میشناسد، زیرا خود نیز با نفس خویش درگیر بوده و راه را با رنج و مجاهده پیموده است.
در دعوت عرفانی، ولیّ خدا مردم را به خودش نمیخواند؛ آنان را از خود عبور میدهد تا رو به حق کنند.
بایزید بسطامی؛ دعوت پس از کناررفتن «من»
در روایتهایی که عطار در تذکرةالاولیا از بایزید بسطامی نقل میکند، مسئله اصلی همواره شکستن خودبینی است. بایزید راه خدا را در افزودن چیزی به شخصیت انسان نمیبیند، بلکه در کناررفتن چیزهایی میبیند که میان انسان و حق پرده شدهاند. بزرگترینِ این پردهها همان «من» است؛ منی که میخواهد دیده شود، ستایش شود و حتی هدایت دیگران را به نام خود ثبت کند. بنابراین، از نگاه بایزید، دعوت حقیقی زمانی ممکن میشود که دعوتکننده از ادعای خویش خالی شده باشد.
عطار از بایزید سخنی نقل میکند که معنای دعوت ولایی را بسیار روشن میسازد: «چهل سال روی به خلق کردم و ایشان را به حق خواندم، کسی مرا اجابت نکرد. روی از ایشان بگردانیدم، چون به حضرت رفتم همه را پیش از خود آنجا دیدم.» ظاهر این سخن شاید ناامیدکننده به نظر برسد، اما مقصود بایزید ناامیدی از مردم نیست. او میخواهد بگوید تا وقتی گمان میکرد من هستم که مردم را به خدا میرسانم، هنوز در کار خود اثری از خودبینی وجود داشت. وقتی از این ادعا گذشت و رو به حق کرد، دریافت که عنایت خداوند پیش از کوشش او و گستردهتر از آن، به بندگان رسیده است.
این روایت مرز میان «دعوت» و «ادعای دعوت» را نشان میدهد. دعوت ممکن است ظاهری دینی داشته باشد، ولی در باطن وسیلهای برای اثبات خود باشد. بایزید حتی در مقام عارف و راهنما نیز به نفس خود بدگمان است. او هدایت را ملک شخصی خویش نمیداند و خود را واسطهای مستقل میان خدا و مردم تصور نمیکند. چنین نگاهی دعوتکننده را از تحقیر دیگران دور میکند؛ زیرا ممکن است کسی که در ظاهر دورافتاده به نظر میرسد، در باطن از عنایت الهی بهرهای داشته باشد که ما از آن بیخبریم.
حضور در میان خلق، بدون خودنمایی
در روایت دیگری از تذکرةالاولیا، بایزید از خدا میخواهد اگر او را پیش خلق میفرستد، چنان به وحدانیت خود بیاراید که مردم با دیدن او، صنع و صانع را ببینند و بایزید در میان نباشد. این سخن، تصویر دقیقی از ولایت عرفانی به دست میدهد. ولیّ خدا نباید دیواری میان انسان و خدا شود؛ باید مانند پنجرهای باشد که نور از آن عبور میکند. ارزش پنجره به این نیست که نگاهها را روی خودش متوقف کند، بلکه به این است که امکان دیدن روشنایی را فراهم سازد.
پس «در میان مردم بودن» با «برای مردم نمایشدادن خود» فرق دارد. ولی ممکن است با مردم سخن بگوید، آنان را تربیت کند، از خطا بازدارد یا در سختی دستشان را بگیرد، اما در همه این کارها مراقب است که نفس او صاحب مجلس نشود. دعوت او بیشتر از سخن، در رفتار دیده میشود: در مهربانی، در رعایت حق دیگران، در خدمت و در اینکه برای خود امتیازی نمیخواهد. داستان توجه بایزید به حق مادر نیز همین معنا را دارد. او راه خدا را بهانهای برای فرار از مسئولیت انسانی نمیکند؛ بلکه خدمت و رعایت حق مادر را جزئی از همان راه میبیند.
از این دیدگاه، کسی که مردم را به خدا دعوت میکند ولی حق نزدیکترین انسانها را نادیده میگیرد، هنوز معنای ولایت را نچشیده است. دعوت عرفانی از زندگی روزمره جدا نیست. صداقت در معامله، وفاداری، پرهیز از آزار مردم و خدمت بیمنت، گاهی از صدها سخن اثرگذارتر است. بایزید با تمام بزرگیای که عطار برای او نقل میکند، همواره در حال متهمکردن نفس خویش است، نه در حال محکومکردن دیگران. همین فروتنی، دعوت او را از سلطهگری جدا میکند.
ولیّ حقیقی نمیگوید: «من شما را رساندم»؛ میداند که راه، رونده و رسیدن، همه در احاطه عنایت حقاند.
عطار نیشابوری؛ هدهد دعوت میکند، اما مقصد نیست
عطار در منطقالطیر معنای دعوت را در قالب داستان پرندگان و هدهد به تصویر میکشد. پرندگان هرکدام گرفتاری، ترس یا دلبستگی خاصی دارند و هدهد آنان را به سوی سیمرغ فرامیخواند. هدهد در این داستان نقش پیر و راهنما را دارد، اما هرگز خود را جای سیمرغ نمینشاند. او مقصد را نشان میدهد، عذرهای پرندگان را آشکار میکند و آنان را برای حرکت آماده میسازد. بنابراین، دعوت او به معنای ایجاد وابستگی نیست؛ دعوت به سفر است.
این نکته در فهم ولایت عطار بسیار مهم است. پیر حقیقی کسی نیست که سالک را در مرحله ستایش پیر نگه دارد. او باید سالک را از وابستگیهایش عبور دهد؛ حتی اگر یکی از آن وابستگیها، وابستگی به خود پیر باشد. در پایان راه، پرندگان درمییابند حقیقتی که در جستوجوی آن بودند، با دگرگونی وجود خودشان آشکار میشود. پس دعوت هدهد، دعوت به تقلید ظاهری نیست؛ دعوت به تغییر درون است.
دعوت به عبور از هفت وادی
راهی که عطار ترسیم میکند آسان و فوری نیست. سالک باید از وادیهای طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر و فنا بگذرد. این نامها فقط مراحل شاعرانه نیستند؛ هرکدام نشاندهنده شکستن بخشی از خودخواهی انساناند. در طلب، انسان از بیتفاوتی بیرون میآید. در عشق، حسابگری خشک او فرو میریزد. در معرفت، میفهمد حقیقت تنها با محفوظات ذهنی به دست نمیآید. در استغنا، از وابستگیهای ذلیلکننده فاصله میگیرد. در توحید، پراکندگی نگاهش به وحدت میرسد و در حیرت، از ادعای فهم کامل دست میکشد. سرانجام در فقر و فنا، «منِ» مستقل و خودبنیاد رنگ میبازد.
بر این اساس، دعوت در ولایت عرفانی یعنی دعوتکردن انسان به چنین دگرگونیای. هدف فقط این نیست که فرد چند سخن عرفانی بداند یا رفتار ظاهری خاصی پیدا کند. دعوت باید او را از خواب عادت بیدار کند، با حقیقت نفسش روبهرو سازد و شوق حرکت را در او زنده کند. هدهد برای هر پرنده متناسب با مانع خودش سخن میگوید. این نیز ویژگی مهم دعوت عارفانه است: راهنما نسخهای یکسان و بیتوجه به حال افراد صادر نمیکند، بلکه درد هرکس را میبیند و از همان نقطه با او سخن میگوید.
سخن پایانی
با کنار هم گذاشتن سخنان بایزید و تصویرپردازی عطار میتوان گفت دعوت در ولایت عرفانی سه پایه دارد:
نخست، مقصد دعوت خداست، نه شخصیت ولی؛
دوم، دعوتکننده باید تا حد امکان از خودنمایی و تصرف در دل مردم خالی شده باشد؛
سوم، دعوت باید انسان را به حرکت و دگرگونی درونی برساند، نه اینکه تنها به سخن و ستایش محدود بماند.
ولیّ در این معنا نه مالک حقیقت است و نه صاحب اختیار مردم. او شاهد راه، خدمتگزار خلق و آینهای برای ظهور معناست. اگر سخنش اثر میکند، اثر را از خود نمیبیند؛ و اگر کسی سخنش را نپذیرفت، او را با خشم و تحقیر از دایره رحمت بیرون نمیگذارد. عطار و بایزید هر دو هشدار میدهند که حتی معنویترین کارها ممکن است گرفتار نفس شوند. از همین رو، دعوت حقیقی ابتدا از درون خود دعوتکننده آغاز میشود: او باید هر روز نفس خویش را از خودپرستی به سوی حق بخواند.
دعوت ولایی آن است که انسان در کنار ولی نماند، بلکه به کمک او راه بیفتد؛ از خود عبور کند و رو به حقیقت بایستد.
منابع: عطار نیشابوری، تذکرةالاولیا، ذکر بایزید بسطامی و منطقالطیر.
