در پنجم مارس ۱۹۷۳، مجله تایم تصویر مردی را روی جلد خود چاپ کرد که بیشتر مردم جهان فقط نامش را میشناختند؛ کارلوس کاستاندا. مجله او را، با طنزی که امروز هم شنیدنی است، معمایی پیچیده در رازی پیچیده در یک نان تورتیلا نامید. چند ماه پیش از آن، او از دانشگاه کالیفرنیا (UCLA) دکترای مردمشناسی گرفته بود. کتابهایش میلیونها نسخه فروخته بودند. و در همهٔ آن کتابها یک نام بود که از هر نام دیگری مشهورتر شد: دونخوان.
اما اگر امروز از پژوهشگران بپرسید دونخوان که بود، پاسخ بیشتر آنان یکی است؛ شخصیتی که نویسندهاش آفرید.
کتابی که دانشگاه منتشر کرد
تعالیم دونخوان: راه معرفت یاکی (The Teachings of Don Juan: A Yaqui Way of Knowledge) در ۱۹۶۸ از سوی انتشارات دانشگاه کالیفرنیا منتشر شد. کاستاندا در آن مینویسد که با پیرمردی از قوم یاکی در شمال مکزیک آشنا شده و سالها شاگردیاش را کرده است. دونخوان ماتوس او را به گیاهانی مانند پیوت و داتوره آشنا میکند و از دیدن، توقف گفتوگوی درونی و راه جنگجو میگوید. کتاب نخست، که بر پایهٔ پایاننامهای دانشگاهی نوشته شده بود، با پیشگفتاری از استادان همان دانشگاه آمد و جدی گرفته شد. سه کتاب دیگر پشت سرش رسیدند.
برای خوانندهٔ فارسیزبان، این کتابها اغلب نخستین دروازه به چیزی بود که عرفان سرخپوستی نام گرفت. همانطور که در مقالهٔ عرفان سرخپوستی چیست؟ نوشتیم، این نام بیش از آنکه ریشه در سنتهای بومی داشته باشد، از همین کتابها و کتابهایی شبیه آنها ساخته شده است.
نخستین ترکها
با همان جلد مجلهٔ تایم در ۱۹۷۳، پرسشها آشکار شد. بنا بر گزارشهایی که از آن مقاله نقل میشود، خبرنگاران دریافتند کاستاندا دربارهٔ زمینهٔ زندگیاش، از جمله سن، کشور زادگاه، خدمت نظامی و شغل پدرش، دروغ گفته است. او در پرو به دنیا آمده بود؛ سال تولدش را نیز ۱۹۲۵ ثبت کردهاند، نه آنچه خودش وانمود میکرد.
در همان مقاله، فرانسیس هسو، انسانشناس برجسته، دربارهٔ کتابها گفت که از آنها همانطور لذت برده که از سفرهای گالیور؛ یعنی همچون ادبیات داستانی. نکته در همین بود؛ داستان میتواند جذاب باشد، اما نباید خود را مردمشناسی بنامد.
پرونده ریچارد دو میل
کسی که این شک را به پژوهشی منظم تبدیل کرد، ریچارد دو میل بود، روانشناسی که در دانشگاه کالیفرنیا کار میکرد. او در سفر کاستاندا (۱۹۷۶) و پروندههای دونخوان (۱۹۸۰) شواهدی گرد آورد که از آن زمان مبنای بیشتر نقدها شده است:
- زبان. دونخوان که قرار بود یاکی باشد، گاه واژههایی به زبانهای دیگر به کار میبرد. دو میل نشان داد اصطلاحاتی مثل تونال و ناگوال از زبان آزتک (ناهواتل) است، نه یاکی، که زبانی کاملاً متفاوت است. این پیوند با قوم یاکی را سست میکند.
- گیاهان و آیینها. گیاهان روانگردانی که کاستاندا نام میبرد، به گفتهٔ منتقدان، در میان یاکیها رایج نبود. و روشی که او برای دود کردن قارچهای ساییدهشده شرح میدهد، چنانکه منتقدی نوشته، اثر روانگردان نمیداشت؛ چون سوزاندن مادهٔ فعال را از بین میبرد.
- زمانبندی. او تناقضهایی در تاریخها و رویدادهای کتابها یافت.
- سخنان دونخوان. در واژهنامهٔ ۴۷صفحهای کتاب ۱۹۸۰، دو میل منبع بسیاری از جملههای دونخوان را در آثار نویسندگان گوناگون نشان داد.
نتیجهٔ دو میل، آنطور که نقل میکنند، جالب بود. کاستاندا شیاد معمولی نبود؛ دروغ میگفت تا حقیقتی را بیان کند. دو میل او را مردی دانست که هدیهای را در لفافهٔ دروغ میآورد.
پس دونخوان که بود؟
اگر دونخوان یاکیای واقعی نبود، پس چه بود؟ یکی از منتقدان او را ساختهشده از خردهٔ دانایی مردگان خوانده است؛ ترکیبی از نویسندگان و فیلسوفان. همین منتقد نوشته است شعار مرکزی دونخوان، توقف جهان، چیزی بسیار نزدیک به مفهوم تقلیل (epoché) در پدیدارشناسی ادموند هوسرل است. این یک خوانش است و تنها تفسیر ممکن نیست، اما نشان میدهد چرا ایدهها برای خوانندهٔ غربیِ فلسفهخوان آشنا و در عین حال بومی به نظر میرسید.
ادبیات یا علم؟
منتقدی در ۱۹۷۷ نوشت که کاستاندا داستانی را که خود را علم وانمود میکند به ما داده است. این عبارت هم سختگیرانه است و هم منصفانه. این کتابها اگر بهعنوان داستان منتشر شده بودند، شاید ادبیاتی جذاب و تأثیرگذار میشمردند، اما آنها را با نام مردمشناسی نوشته بودند. و این تفاوت پیامد دارد.
پیامد نخست برای مردم یاکی است؛ تصویری از آنان ساخته شد که با زندگی واقعیشان نمیخواند. پیامد دوم برای خواننده است؛ کسانی که این متنها را راهنمای عملی معنوی یا گزارش یک سنت زنده گرفتند، بر پایهای ساختگی دلبسته شدند. و پیامد سوم برای خود مردمشناسی است، که چند دانشگاه و استاد مؤثرش را فریب داد.
چرا هنوز خوانده میشود؟
پرسش جالبتر شاید این باشد که چرا پس از افشا، این کتابها خوانده میشوند. پاسخ شاید ساده است؛ چون نیاز خوانندگان واقعی است. آدمها در دنیای پر از تیتر و عجله، حرف از ایستادن و دیدن را دوست دارند. کاستاندا این نیاز را در قالب داستانی تأثیرگذار برآورد. دروغ بودن زمینه، لزوماً دروغ بودن همهٔ تجربههای خوانندگان نیست، اما ادعای این سنت یاکی است دروغ است.
برای خوانندهای که میخواهد کاستاندا را بخواند، راه درست شاید این باشد، او را همانطور بخواند که هسو خواند، یعنی با لذت ادبی و با فاصله. و اگر کسی دربارهٔ معنویت واقعی بومیان آمریکا کنجکاو است، سراغ منابع خودشان برود؛ نویسندگان بومی، پژوهشهای میدانی و آثار مردمشناسان معتبر.
سخن پایانی
دونخوان هرگز بر روی خاک مکزیک راه نرفت، اما بر صفحههای کتابها راه رفته و هنوز راه میرود. شاید درس اصلی ماجرا این باشد که ادبیات میتواند چنان قدرتمند باشد که واقعیت را بپوشاند، و خواننده باید یاد بگیرد میان این دو فرق بگذارد. و مجلهای که میخواهد افقها را بگشاید، باید پیش از هر چیز یاد بگیرد از هر چه میخواند بپرسد: منبعش کجاست؟
منابع و مطالعهٔ بیشتر
de Mille, R. (1976). Castaneda's Journey: The Power and the Allegory. Capra Press
de Mille, R. (1980). The Don Juan Papers: Further Castaneda Controversies. Ross-Erikson
Castaneda, C. (1968). The Teachings of Don Juan: A Yaqui Way of Knowledge. University of California Press
مقالهٔ جلد دربارهٔ کاستاندا Time (5 March 1973)
(برای مرور کلی و فهرست منابع) Carlos Castaneda, Wikipedia
Richard de Mille: Reason (۱۹۷۷) (IN) Castaneda's Journey
The Critic (2023) Castaneda the sorcerer
New Statesman (2026) Carlos Castaneda, the great pretender
